تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
..:: دلگرمی فرات ::..

خبر به گوش فرات رسید.

باد گفته بود كاروانی از نور در راه است.

گفته بود به سوی تو می آیند.

گویی جنگی همان حوالی درخواهد گرفت!

جنگی میانِ سپاه حق و باطل.

گفته بود حواست باشد، مبادا بگذاری حسین و اهل بیت و یارانش لحظه ای تشنه سر كنند!

مبادا قطره های زلال را دریغ كنی از آنان!

به خدا سوگند، این آب مهریه مادرشان زهراست؛ نه فرات، كه هر چه آب در زمین است.

و فرات از همان لحظه مدام در شوق و بیم بود.

-به راستی آنها كنار من خواهند آمد؟ نكند میزبانِ خوبی نباشم برایشان؟

خدای من، چه خواهد شد؟

صدای جوی از دور به گوش می رسید.

كاروان در راه بود.

كاروانی با علمی افراشته.

*****

نمی فهمید.

-این همه سرباز اینجا چه میکنند‌!

فرات مبهوت مانده بود.

گویا تا به حال این همه سوار به چشم خود ندیده بود!

سربازهای قرمزپوش با چكمه های كثیفشان داشتند زلالی اش را می گرفتند.

-این ها كه اصحاب حسین نیستند!

آل طه را خوب می شناخت.

بزرگ شده بود با آنها؛ همگی پاك بودند و نجیب؛ اهل ویرانی نبودند؛ حتی اصحابشان هم.

-خدای من، اینها لشكریان عمربن سعد بودند.

آمده بودند تا میان او و حسین حائل شوند.

نه، او می خواست حسین را ببیند.

می خواست دست بكشد روی سرِ رقیه اش.

می خواست قطره ای آب به گلوی اصغرش برساند.

روزها می گذشت و هنوز سپاهیان عمر بن سعد فرات را از دیدار حسین و یارانش منع كرده بودند.

 فرات دل نگران بود.

دلش برای امام و اصحاب و كودكانش شور می زد.

فرات نمی خواست به چیزهایی كه نباید، فكر كند؛ به بی تابی رقیه؛ بی قراری اصغر، اصغر! او هنوز خیلی کوچك بود.

نمی توانست تحمل كند.

آن روز، باد بی قراری اهل حرم را به گوشش رسانده بود.

گفته بود كه اصغر در انتظار حتی یك قطره آب است.

گفته بود كه دخترها مشك های خالی را در دست گرفته اند و به در خیمه چشم دوخته اند.

گفته بود كه كسی بلند شده تا كاری بكند؛ كسی با قامتی رشید؛ كسی با علمی بر دوش.

گفته بود که بچه ها عباس صدایش می زنند، عمو عباس!


 فرات لحظه ای آرام گرفته بود.

-عباس!

-چه قدر این نام به دل می نشست!

*****

از دور دیدشان؛ دو سوار؛ دو ماه كه در روشنی روز طلوع كرده بودند؛ دو دلاور.

مشك ها در دست سوار علم بر دوش بود.

حالا دیگر خوب می شناختش؛ عباس، عمو عباس!

فرات از شوق سكوت كرده بود.

چشم هایش را بسته بود تا صدای نعل اسب هاشان را كه نزدیك و نزدیك تر می شدند، بهتر بشنود.

ناگاه هیاهویی بپا شد.

فرات چشم باز كرد.

-خدای من!

چه می دید؟ هزاران سوار قرمزپوش به سوی عباس (ع) و حسین (ع) می آمدند.

تیرها از هر طرف به سویشان نشانه رفته بود و شمشیرها در كمین سفیدی گلویشان بود.


فرات هراسان چشم به عباس دوخت.

-چه می كند؟!

-لشكر هر كدام به سمتی رفتند. دیگر نمی دیدشان.

-نه، این صدای نعل اسب او بود.


- فرات لبخند زد.

می دانست كه عباس بچه ها را از یاد نمی برد.

نزدیك و نزدیك تر شد.

حالا دیگر كنارش بود.

فرات می توانست دست بر پاهای رشیدش بكشد.

می توانست جرعه ای آب به لب های ترك خورده اش برساند.

عباس خم شد دست به فرات برد.

مشتی گرفت.

-خدای من، چه قدر زیبا است این چشم ها!

فرات حالا می توانست از نزدیك او را ببیند.

-چرا آب را باز گرداند؟!

مگر تشنه نبود؟

مگر نمی خواست جانی تازه كند؟

پس چرا؟

*****

قرن ها می گذشت.

فرات غمگین تر از همیشه چشم به گنبد طلایی عباس دوخته بود.

انگار بغضی سنگین راه گلویش را گرفته بود!

چه قدر خواسته بود بگوید و سكوت كرده بود!

انگار نمی شد از آن همه بزرگی با این كلمات كوچك حرف زد!

فرات تنها توانسته بود سكوت كند.

تنها دلگرمی اش كلامی بود كه باد از امام سجاد (ع) در وصف آن سوار علم بر دوش به گوشش رسانده بود:

«خدا رحمت كند عمویم، عباس را كه برادر خویش را برگزید و جان خود را فدای او كرد تا هر دو دست او جدا شد و خداوند به جای دو دست او، دو بال به او داد كه با فرشتگان در بهشت پرواز كند! عباس در روز قیامت نزد  خداوند جایگاهی دارد كه شهیدان به آن غبطه می خورند».

فرات روح پاك عباس را در كنار خود حس می كرد كه با بال های بهشتی اش آن حوالی پرواز می كند.

انگار عمو عباس هنوز می خواست برای بچه ها آب ببرد!


دلگرمی فرات؛

مرثیه ای برای حضرت عباس (علیه السلام)؛

اثر خانم حمیده رضایی (باران)؛

***********

- متن بالا :

- فرا رسيدن شهادت پنجمین و آخرین ستاره از 5 ستاره اهل کساء و علمدار دشت کربلاء و یاران با وفای امام حسین علیه السلام را به امام زمان عج و تمامی شما عزیزان تسلیت و تعزیت می گویم.

- پس می خواهم از ان خدائی که گرامی داشت مقام تو را و گرامی داشت مرا بخاطر تو که روزیم گرداند خونخواهی تو را در رکاب ان امام یاری شده از خاندان محمد ص ؛ خدایا قرار ده مرا نزد خودت ابرومند بوسیله حسین علیه السلام در دنیا و اخرت (فرازی از زیارت عاشورا)

- تو این شبهای عزیز التماس دعا از تمامی شما این عزیزان دارم

- یا حسین

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1388/10/05 و ساعت  | 
..:: تفاوت عشق و دوست داشتن از دیدگاه دکتر علی شریعتی ::..


عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.

اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . 

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است .

و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد.

عشق در غالب دل ها ، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است.

اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها بر خلاف غریزه هاهر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می توان گفت : که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد.

اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست.

عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور می گوید: شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید .

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند.
 

عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است.

اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.

 

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد . و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار وپرهیززنده و نیرومند می ماند.

اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است ، دنیایش دنیای دیگری است.

 عشق جوششی یکجانبه است . به معشوق نمی اندیشد که کیست یک خود جوششی ذاتی است ، و از ین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن ، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق درد کوچکی نیست.

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و ازین رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند ، و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند .

دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود

و از این منزل است که ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم می بینند که به پهندشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه می آورد.

دوست داشتن هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه ، بر سر و روی این دو میزند .
 

عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست .

اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

..........

پ.ن: امیدوارم همیشه عاشق دوست داشتن باشید!

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در سه شنبه 1388/08/19 و ساعت  | 
..:: پوستری از حرم امام رضا(ع) ::..


تاکسی منتظرش بود.

از زير آينه و قرآن رد شد، بچه ها را بوسيد و پريد توی ماشين.

مسير را بهتر از راننده‌ی تازه‌کار می‌شناخت؛ او اشاره می‌کرد و راننده می‌شتابيد.

ساک دستی‌اش را برداشت و خود را به سالن فرودگاه رساند.

شلوغ بود و از همه شلوغ‌تر صف پروازهای به مقصد مشهد.

تا شنيد که همه‌ی پروازهای مشهد لغو شده، بی‌آن که بپرسد: چرا؟ اشک پهنای صورتش را گرفت.

يک گوشه‌ی سالن، پوستری از حرم امام رضا(ع) را ديد، دستی به رويش کشيد و اشک‌هايش را سترد.


ايستاد روبروی عکس گنبد: صلی الله عليک يا اباالحسن.....

سرش را پايين انداخت و با آرامش و اطمينان از پذيرش زيارتش به خانه برگشت.

منبع: شبكه امام رضا عليه السلام

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1388/08/08 و ساعت  | 
:.. ایستگاه قطار ..:

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی
است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون
راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافري

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1388/05/28 و ساعت  | 
طوافی عاشقانه


کعبه می‎چرخید یا بنت اسد                                                    کس نمی‎داند به جز ربِّ احد

چون طوافی عاشقانه بر زمین                                                  کعبه محور آن دگر محور جنین

در سماعی پر نظام و بی عدیل                                          عدل شد نازل به جسمی بی بدیل

رو به روی کعبه پس مادر نشست                                      بر شکم بگذاشت او آن دم دو دست

فاطمه بنت اسد در فکر بود                                                        در دهانش پر ز عطر ذکر بود

یاد کرد از شوی خود عبد مناف                                                   خاطر آوردی دعایش در زفاف

از اله‎اش خواست بوطالب چنین                                               تا شود نسلش عدالت را عجین

نه مه و نه روز شد از آن زمان                                                          منتظر می‎بود او بر زایمان

وضع حمل خویش را نزدیک دید                                             فاطمه رویش بشد آن دم چو شید

جنب آن رکن یمانی رفت او                                                        بود آن حالت برایش سخت او

مضطرب می‎بود تا در نزد عام                                                        کار وضع حمل او گردد تمام

نزد بیت الله با قلبی رقیق                                                               چنگ زد بر پرده بیت عتیق

خواند ایزد را به حقّ انبیاء                                                                  بر کتاب و بر مقام اولیاء

گفت: مومن باشم اینک بر حنیف                                                بت پرستی را بدانم من سخیف

من به ابراهیم جدّم مومنم                                                          پاک می‎باشد ز عصیان دامنم

ای خدا! بر حقّ معمار حطیم                                                             آن خلیل الله یارت ابرهیم

هم به حقّ و احترام این جنین                                                  کن تو آسان وضع حملم ای متین

چون بگفتا این سخن بنت اسد                                                          باز شد دیوار آن بیت صمد


ميلاد باسعادت مولاي متقيان اميرمؤمنان امام علي عليه السلام مبارك باد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1388/04/15 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar