تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
خانگي سازی كليك كنيد    
اضافه به علاقه منديها
پست الکترونيک
ذخيره كردن صفحه
از آن درخت شکسته ... از آن پرنده خسته ... هنوز خسته ترم من ... خدا کند تو بیایی
   


تاکسی منتظرش بود.

از زير آينه و قرآن رد شد، بچه ها را بوسيد و پريد توی ماشين.

مسير را بهتر از راننده‌ی تازه‌کار می‌شناخت؛ او اشاره می‌کرد و راننده می‌شتابيد.

ساک دستی‌اش را برداشت و خود را به سالن فرودگاه رساند.

شلوغ بود و از همه شلوغ‌تر صف پروازهای به مقصد مشهد.

تا شنيد که همه‌ی پروازهای مشهد لغو شده، بی‌آن که بپرسد: چرا؟ اشک پهنای صورتش را گرفت.

يک گوشه‌ی سالن، پوستری از حرم امام رضا(ع) را ديد، دستی به رويش کشيد و اشک‌هايش را سترد.


ايستاد روبروی عکس گنبد: صلی الله عليک يا اباالحسن.....

سرش را پايين انداخت و با آرامش و اطمينان از پذيرش زيارتش به خانه برگشت.

منبع: شبكه امام رضا عليه السلام

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی
است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون
راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافري

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


کعبه می‎چرخید یا بنت اسد                                                    کس نمی‎داند به جز ربِّ احد

چون طوافی عاشقانه بر زمین                                                  کعبه محور آن دگر محور جنین

در سماعی پر نظام و بی عدیل                                          عدل شد نازل به جسمی بی بدیل

رو به روی کعبه پس مادر نشست                                      بر شکم بگذاشت او آن دم دو دست

فاطمه بنت اسد در فکر بود                                                        در دهانش پر ز عطر ذکر بود

یاد کرد از شوی خود عبد مناف                                                   خاطر آوردی دعایش در زفاف

از اله‎اش خواست بوطالب چنین                                               تا شود نسلش عدالت را عجین

نه مه و نه روز شد از آن زمان                                                          منتظر می‎بود او بر زایمان

وضع حمل خویش را نزدیک دید                                             فاطمه رویش بشد آن دم چو شید

جنب آن رکن یمانی رفت او                                                        بود آن حالت برایش سخت او

مضطرب می‎بود تا در نزد عام                                                        کار وضع حمل او گردد تمام

نزد بیت الله با قلبی رقیق                                                               چنگ زد بر پرده بیت عتیق

خواند ایزد را به حقّ انبیاء                                                                  بر کتاب و بر مقام اولیاء

گفت: مومن باشم اینک بر حنیف                                                بت پرستی را بدانم من سخیف

من به ابراهیم جدّم مومنم                                                          پاک می‎باشد ز عصیان دامنم

ای خدا! بر حقّ معمار حطیم                                                             آن خلیل الله یارت ابرهیم

هم به حقّ و احترام این جنین                                                  کن تو آسان وضع حملم ای متین

چون بگفتا این سخن بنت اسد                                                          باز شد دیوار آن بیت صمد


ميلاد باسعادت مولاي متقيان اميرمؤمنان امام علي عليه السلام مبارك باد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 


يکي از سناتورهاي معروف آمريکا  درست هنگامي که از درب سنا خارج  شد، با يک اتومبيل تصادف کرد و در دم کشته شد.

 روح او در بالا به دروازه هاي بهشت  رسيد و سن پيتر از او استقبال کرد.


«خيلي خوش آمديد. اين خيلي جالبه. چون ما به ندرت سياستمداران بلند  پايه و مقامات رو دم دروازه هاي  بهشت ملاقات مي کنيم. به هر حال شما هم  درک مي کنيد که راه دادن شما به بهشت تصميم ساده اي نيست»

 سناتور گفت «مشکلي نيست. شما من را  راه بده، من خودم بقيه اش رو حل مي کنم»

 سن پيتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور ديگري ثبت شده، شما بايستي ابتدا يک روز در جهنم و سپس يک روز در بهشت زندگي کنيد. آنگاه خودتان بين بهشت و جهنم يکي را انتخاب کنيد» سناتور گفت «اشکال نداره. من همين الان تصميمم را گرفته ام. ميخواهم به بهشت بروم»

 سن پيتر گفت «مي فهمم. به هر حال ما دستور داريم. ماموريم و معذور»  و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پايين رفتند. پايين ... پايين... پايين... تا اينکه به جهنم رسيدند.

 در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبي روبرو شد. زمين چمن  بسيار سرسبزي که وسط آن يک زمين بازي گلف بود و در کنار آن يک ساختمان بسيار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسياري از دوستان قديمي سناتور منتظر او بودند و براي استفبال به سوي او دويدند.

 آنها او را دوره کردند و با شادي و خنده فراوان از خاطرات روزهاي زندگي قبلي تعريف کردند. سپس براي بازي بسيار مهيجي به زمين گلف رفتند و حسابي سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگي به کافهء کنار زمين گلف رفتند و شام بسيار مجللي از اردک و بره  کباب شده و نوشيدني هاي گرانبها صرف کردند. شيطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زيبا رقص گرم و لذت بخشي داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهميد يک روز او چطور گذشت.

 راس بيست و چهار ساعت، سن  پيتر به دنبال او آمد و او را تا  بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم  سناتور با جمعي از افراد خوش خلق و  خونگرم آشنا شد، به کنسرت هاي  موسيقي رفتند و ديدارهاي زيادي هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده  بود که واقعا نفهميد که روز دوم هم چگونه گذشت.

 بعد از پايان روز دوم، سن پيتر به دنبال او آمد و از او پرسيد که آيا تصميمش را گرفته؟

 سناتور گفت «خوب راستش من در اين مورد خيلي فکر کردم. حالا که فکر مي کنم مي بينم بين بهشت و جهنم من جهنم را ترجيح مي دهم»

 بدون هيچ کلامي، سن پيتر او را سوار آسانسور کرد و آن پايين تحويل شيطان داد. وقتي وارد جهنم شدند،

 اينبار سناتور بياباني خشک و بي آب و علف را ديد، پر از آتش و سختي هاي فراوان. دوستاني که ديروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس هاي بسيار مندرس و کثيف بودند!

 سناتور با تعجب از شيطان پرسيد «انگار آن روز من اينجا منظرهء ديگري ديدم؟ آن سرسبزي ها  کو؟ ما شام بسيار خوشمزه اي خورديم؟ زمين گلف؟ ...»

 شيطان با خنده جواب داد: «آن روز،  روز تبليغات بود... امروز ديگر تو راي دادي.

با تشکر از: آسمان دل
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت   توسط غریب ترین آشنا   | 

The differences between romance and love

When you give her a rose…it means romance

When you’re a rose…it means love

When you wipe her tear…it means romance

When your eyes tear with her tear…it means love

When you like everything you do for her…it means romance

When you do everything she likes…it means love

When you quench her if she thirsted…it means romance

When you thirst yourself to quench her…it means love

When you stamp a kiss on her eyes…it means romance

When your eyes always kiss her…it means love

When you leave everything she likes for her…it means romance

When you leave everything she likes for her sake…it means love

When you think you don’t have only her…it means romance

When you think the others don’t have what you get…it means love

When you do impossible for her happiness…it means romance

When you become happy with impossible for her…it means love

When you look for her eyes…it means romance

When you look in her eyes…it means love

When there is only one rose remaining in this world and you picked it for her…it means romance

When you plant for her a rose…it means love

When your tongue remembering her every time…it means romance

When your heart feels her in silence…it means love

When you hug her when the danger surrounds her…it means romance

When you hug the danger, so it won’t surround her…it means love

When you teach her to walk alone…it means romance

When you carry her in your hands to walk her…it means love


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت   توسط غریب ترین آشنا   |