تبليغاتX
غریب ترین آشناthe most lonely acquainted
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ولادت امام زمان - عج -

فرا رسیدن فرخنده میلاد منجی عالم بشریت

قائم آل محمد

حجه بن الحسن العسکری (عج)

را به تمامی دوستداران و شیفتگان آن بزرگوار تبریک و شاد باش عرض میکنم

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/06/28 و ساعت  | 
به این قائم از آنها انتقام میگیرم ....
ابو حمزه ثمالی گفت از حضرت امام محمد باقر ( علیه السلام ) پرسیدم :

 یابن رسول الله ! مگر شما ائمه همه قائم به حق نیستید ؟

حضرت فرمودند : بلی ، عرض کردم : پس چرا فقط امام زمان ( عج ) " قائم " نامیده شده اند ؟

حضرت فرمودند : چون جدم امام حسین ( علیه السلام ) شهید شد ، فرشتگان به درگاه الهی نالیدند و گفتند : پروردگارا ! آیا قاتلین بهترین بندگانت ، و زاده اشرف برگزیدگانت را به حال خود وا می گذاری ؟

خداوند به آنها وحی فرستاد که ای فرشتگان من آرام گیرید ، به عزت و جلالم سوگند ، از آنها انتقام خواهم گرفت ، هر چند بعد از گذشت زمانها باشد .

آنگاه پروردگار عالم امامان اولاد امام حسین ( علیه السلام ) را به آنها نشان داد و فرشتگان مسرور گشتند . یکی از آنها ایستاده بود و نماز می گذارد ، خداوند فرمود :

به این قائم از آنها انتقام میگیرم

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/06/28 و ساعت  | 
باغ های جمکران

 

باغ های جمکران           

دوش خواب رود شبنم دیده ام

                                 در زمین طغیان زمزم دیده ام

                                                              خواب دیدم مهربانی بازگشت

                                                                                           روزهای ارغوانی بازگشت

خواب دیدم عشق نازل می شود

                                  آن چنان که پای در گل می شود

                                                               باغهای جمکران پر گل شده

                                                                                            راه قم از لاله ها غلغل شده

ابر روی بیکران افتاده بود

                                اتفاقات جهان افتاده بود

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/06/28 و ساعت  | 
آرامشی وصف نشدنی ....
عصر جمعه که شد ، با هر مشقتی بود خودم را پس از مدتها دوری به مسجد مقدس جمکران رساندم. آمده بودم تا با امام خود در دل کنم .

خیلی دلم گرفته بود ، از تمام زندگی سیر شده بودم ، دیگر حتی قدرت نفس کشیدن را هم نداشتم ،روز و شب برایم مفهمومی نداشت ، تک تک لحظه های زندگی ام ترسناک تر از شب طوفانی شده بود .                                                                                 

وارد مسجد که شدم محیطی زیبا پیش روی خود یافتم ، عطر زیبایی همه جا را فرا گرفته بود و هر شخصی در گوشه ای مشغول به راز و نیاز بود .

باران اشک هایم چند روزی بود که بی وقفه می بارید ، و غمهای پنهانیم سینه ام را می آزرد و ....وقتی نمازم را تمام کردم ، حس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت ، و دستی پر از مهر و محبت را روی شانه هایم احساس کردم ، به اطراف خود نگاه کردم ، اما کسی نزدیک من نبود ، ولی انگار او همراه من بود ، صدایی میشندیم که می گفت :

چرا غمگینی ؟؟  مگر پیش من نیامدی ؟؟ دوست ندارم تو را اینگونه پریشان ببینم ....

انگار با دستانش اشکهایم را پاک کرد و ادامه داد :

دیگر لبخند بر لبانت داشته باش ، می دانم دلیل ناراحتیت چیست ... تو را بی جواب باز نخواهم گرداند .

آرامشی وصف نشدنی تمام وجودم را فرا گرفت و با خوشحالی به سمت خانه حرکت کردم .

اما نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت !!

خوشحال برای اینکه غمهایم از سینه ام زدوده شده بودند ...

یا ناراحت برای اینکه بازهم او را ندیده بودم و میدانستم که در دلش غصه های بیشماری را حمل میکرد .

در سری نیست که سودای سر کوی تو نیست           دل سودا زده را جز هوس روی تو نیست

سلام ای یوسف زهراء

السلام علیک یا سیدی و یا مولای یا ابا صالح المهدی ( عج )

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/06/25 و ساعت  | 
قصه ... پرنده آبی

پرنده آبي

يكي بود؛ يكي نبود. در روزگار قديم پادشاهي بود كه اجاقش كور بود و هر قدر نذر و نياز كرده بود صاحب فرزند نشده بود.  ر

روزي از روزها, پادشاه در آينه نگاه كرد وديد ريشش سفيد شده. از غصه آه كشيد و آينه را محكم زد زمين. در اين موقع درويشي آمد تو. گفت «قبله عالم به سلامت! چرا افسرده حالي؟»  ر

پادشاه گفت «اي درويش! چرا افسرده حال نباشم. ريشم سفيد شده, ولي هنوز صاحب فرزند نشده ام.»  ر

درويش سيبي از پر شالش درآورد داد به پادشاه و گفت «نصف اين را خودت بخور و نصف ديگرش را بده زنت بخورد. نه ماه و نه روز و نه ساعت بعد زنت پسري به دنيا مي آورد كه بايد شش ماه در بغل نگهش داريد و او را زمين نگذاريد وگرنه رويش را ديگر نمي بينيد.» ر

پادشاه گفت «بگذار من صاحب فرزند بشوم, شش ماه كه سهل است شش سال تمام نمي گذارم پايش به زمين برسد.» ر

پادشاه به حرف درويش عمل كرد و پس از مدتي كه درويش گفته بود, زن پادشاه پسري به دنيا آورد و اسمش را حسن يوسف گذاشتند.  ر

پادشاه دايه اي گرفت. بچه را به دستش سپرد و سفارش كرد مثل تخم چشم از بجه مواظبت كند و هيچ وقت او را زمين نگذارد.  ر

پسر پادشاه دو ماهه كه شد براش ختنه سوران گرفتند. سراسر شهر را چراغان كردند و مردم مشغول شدند به رقص و پايكوبي و بزن و بشكن.  ر

در ميان هياهوي جشن و شادي دايه تنگش گرفت و هر چه به اين و آن گفت بچه را يك كم نگه دارند تا او دستي به آب برساند, هيچ كس به حرفش گوش نداد.  ر

دايه وقتي ديد گوش هيچكي بدهكار حرف ها نيست, رفت گوشه اي؛ اين ور نگاه كرد؛ آن ور نگاه كرد؛ ديد كسي حواسش به او نيست. با خودش گفت «مگر چه طور مي شود! بچه را مي گذارم همين جا و زود مي روم و بر مي گردم.»  ر

و بچه را به زمين گذاشت. تند رفت جايي و برگشت ديد جا تر است و از بچه خبري نيست.  ر

دايه دو دستي كوفت تو سر خودش و زد زير گريه. وقتي همه فهميدند چه اتفاقي افتاده مثل مور و ملخ ريختند رو سرش و تا مي خورد كتكش زدند و جشن تبديل شد به عزا.  ر

پادشاه ماتم گرفت. لباس سياه پوشيد و داد در و ديوار شهر را پارچه سياه كشيدند.  ر

در يك شهر ديگر پادشاهي بود و اين پادشاه دختري داشت كه هر روز مي نشست كنار پنجره؛ براي چهل تا پرنده اش دانه مي پاشيد و سرگرم تماشاي پرنده ها مي شد.  ر

يك روز كه دختر نشسته بود و دانه ورچيدن پرنده هاش را تماشا مي كرد ديد يك پرنده آبي خيلي قشنگ هم بين آن هاست و يك دل نه صد دل عاشق پرنده آبي شد. خواست يك مشت دانه براش بريزد كه النگوش ليز خورد و افتاد. پرنده آبي النگو را گرفت به نوكش و پر زد به آسمان و از چشم دختر كه با حسرت به او نگاه مي كرد دور شد.  ر

دختر از غصه بيمار شد و افتاد به بستر. پادشاه همه طبيب هاي شهر را جمع كرد؛ اما هيچ كدام نتوانستند دختر را درمان كنند. آخر يكي به پادشاه گفت «دستور بده حمامي بسازند و از مردمي كه مي آيند حمام بخواه به جاي پول حمام قصه بگويند تا دخترت سرگرم شود و غم و غصه يادش برود.»  ر

پادشاه ديد بد فكري نيست و داد حمامي ساختند و گفت جارچي ها هم جا جار زدند كه هر كس دلش مي خواهد به اين حمام بيايد و به جاي پول حمام براي دختر پادشاه قصه بگويد.  ر

پيرزني صداي جارچي ها را شنيد و به پسرش گفت «آهاي كچل! مي بيني كه چند ماه است به حمام نرفته ام و چيزي نمانده كه بوي گند بگيرم. پاشو برو مثل بچه هاي مردم قصه اي, چيزي يادبگير و بيا به من بگو تا بروم حمام.»ر

كچل گفت «ننه! الان خيلي گرسنه ام. اول يك كم نان بده بخورم.»   ر

پيرزن گفت «تا نروي قصه ياد نگيري از نان خبري نيست.»  ر

كچل با شكم گرسنه و دل پرغصه رفت بيرون پاي ديواري نشست و زانوي غم بغل گرفت. طولي نكشيد كه ديد قطار شتري با بار طلا دارد مي آيد. كچل جستي زد و سوار يكي از شتر ها شد. شترها رفتند و رفتند تا به در باغي رسيدند. در باغ خود به خود باز شد. شترها رفتند تو، بارهاشان را خالي كردند و برگشتند.  ر

كچل به قصري كه در باغ بود رفت و وارد اتاقي شد. ديد هر جور خوراكي كه فكرش را بكنيد آنجا هست. زود خودش را سير كرد و رفت گوشه اي پنهان شد.  ر

كمي كه گذشت ديد چهل و يك پرنده كه پر يكي از آنها آبي بود, بال زنان از راه رسيدند. چهل پرنده, پيرهن پر را از تن خود درآوردند و شدند چهل دختر زيبا و پريدند تو استخر قصر و شروع كردند به شنا. پرنده آبي هم پيرهن پرش را درآورد و شد يك پسر بلند بالا و خوش سيما و به اتاقي رفت كه كچل خودش را در آنجا پنهان كرده بود. النگويي از جيبش درآورد. گذاشت كنار جانمازش و شروع كرد به نماز خواندن. نمازش كه تمام شد دست هاش را به سمت آسمان بلند كرد و گفت «خدايا! صاحب اين النگو را به من برسان.»  ر

بعد النگو را برداشت گذاشت تو جيبش و پيرهنش را پوشيد. دخترها هم از استخر درآمدند. پيرهن پرشان را به تن كردند و پرنده آبي را ورداشتند و پر كشيدند به آسمان.  ر

كچل برگشت خانه و به مادرش گفت «ننه! قصه اي ياد گرفتم. تو برو با خيال راحت حمام كن و بگو پسرم مي آيد قصه را مي گويد.»  ر

پيرزن خوشحال شد. رفت حمام و خوب خودش را شست.  ر

كنيزهاي دختر پادشاه به پيرزن گفتند «حالا بيا قصه ات را تعريف كن.»  ر

پيرزن گفت «الان پسرم مي آيد و براتان تعريف مي كند.»  ر

و كچل را صدا زد.  ر

كچل آمد شروع كرد به نقل آنچه ديده بود. گفت و گفت و همين كه رسيد به آنجا كه پرنده آبي در ميان چهل پرنده بود, دختر پادشاه غش كرد و افتاد زمين.  ر

كنيزها گفتند «به دختر پادشاه چي گفتي كه غش كرد؟»   ر

و كچل را تا مي خورد زدند و بيرونش كردند. بعد به صورت دختر گلاب پاشيدند و شانه هاش را ماليدند تا حالش جا آمد. دختر همين كه چشم باز كرد به دور و برش نظر انداخت و گفت «كچل كجا رفت؟»  ر

گفتند «خيالتان راحت باشد. كتكش زديم و انداختيمش بيرون.»  ر

دختر پادشاه گفت «برويد زود پيداش كنيد و بياوريدش اينجا.»  ر

كنيزها رفتند, كچل را پيدا كردند و آوردند.  ر

دختر به كچل گفت «بگو ببينم بعد چه شد.»  ر

كچل گفت «ديگر نمي گويم. مي ترسم باز غش كني و اين ها بريزند سرم و بزنند پاك خرد و خميرم كنند.»  ر

دختر به كنيزها گفت «هر بلايي سر من بيايد كاري به اين كچل نداشته باشيد.»  ر

كنيزها گفتند «به روي چشم!»  ر

كچل هم نشست همه قصه اش را تعريف كرد.  ر

دختر پرسيد «مي تواني من را به آن باغ ببري؟»  ر

كچل جواب داد «اگر شترها برگردند, بله.»  ر

دختر گفت «برو مواظب باش؛ هر وقت آمدند بيا خبرم كن.»  ر

كچل رفت سر كوچه ايستاد و همين كه شترها از دور پيداشان شد زود خودش را به حمام رساند و به دختر پادشاه گفت «بجنب كه شترها آمدند.»  ر

دختر دويد بيرون و هر كدام سوار شتري شدند. شترها رفتند تا به در باغ رسيدند. در خود به خود باز شد و شترها رفتند تو.  ر

كچل دختر را جايي پنهان كرد و منتظر ماندند. كمي بعد پرنده ها آمدند لباس هاشان را درآوردند و پرنده آبي هم مثل دفعه قبل نمازش را كه خواند دست هايش را رو به آسمان برد و گفت «خدايا! صاحب اين النگو را زود برسان.»  ر

كچل از جايي كه پنهان شده بود بيرون جست. گفت «اگر صاحب النگو را بيارم, به من چي مي دهي؟»  ر

پسر گفت «از مال دنيا بي نيازت مي كنم.»  ر

كچل دختر را صدا زد. همين كه دختر و پسر يكديگر را ديدند هر دو از شوق ديدار بيهوش شدند و افتادند زمين. كچل گلاب به روشان پاشيد و حالشان را جا آورد.  ر

پسر گفت «من تو را به زني مي گيرم. اما اين چهل تا پرنده عاشق من هستند و بايد خيل مواظب باشيم از اين قضيه بويي نبرند والا تو را زنده نمي گذارند.»  ر

و به كچل يك كيسه طلا داد و گفت «برو تا آخر عمر خوش و خرم بگذران.»  ر

مدتي گذشت و دختر پادشاه آبستن شد.  ر

روزي از روزها پسر گفت «وقتي بچه به دنيا بيايد گريه زاري راه مي اندازد و پرنده ها از ته و توي ماجرا باخبر مي شوند. آن وقت هم تو را مي كشند و هم بچه را.»  ر

دختر گفت «چي كار بايد بكنيم؟»  ر

پسر گفت «فردا با هم راه مي افتيم. من پرواز كنان و تو پاي پياده. رو ديوار هر خانه اي كه نشستم تو در همان خانه را بزن و بگو شما را به جان حسن يوسف بگذاريد چند روزي اينجا بمانم.»  ر

روز بعد, راه افتادند. رفتند و رفتند تا پسر رو ديوار خانه اي نشست. دختر رفت و در همان خانه را زد. كنيز آمد دم در. دختر گفت «شما را به جان حسن يوسف بگذاريد چند روزي اينجا بمانم.»  ر

كنيز رفت به خانم خانه گفت «زن غريبه اي آمده دم در مي گويد شما را به جان حسن يوسف بگذاريد چند روزي اينجا بمانم.»  ر

خانم آه بلندي كشيد و گفت «الهي داغ به دلت بنشيند كه باز من را به ياد حسن يوسف انداختي و داغم را تازه كردي! برو بگو بيايد تو.»  ر

كنيز برگشت دم در؛ دختر را آورد تو خانه و تو اتاق تاريكي جا داد.  ر

چند روزي كه گذشت دختر پادشاه بچه اي به دنيا آورد. خانم خانه دلش به حالش سوخت و به كنيز گفت «شب برو پيش او بخواب؛ چون زائو را نبايد تنها گذاشت.»  ر

كنيز پيش زائو خوابيده بود كه شنيد كسي به شيشه پنجره زد و گفت «هما جان».  ر

دختر جواب داد «بفرما؛ تاج سرم!»  ر

«شاه ولي در چه حال است؟»

«خوابيده؛ تاج سرم!»

«مادركم آمد و بچه ام را مثل بچه خودش ناز و نوازش كرد؟»

دختر جواب داد «نه؛ تاج سرم!»  ر

كسي كه پشت پنجره بود ديگر چيزي نگفت و گذاشت رفت.  ر

همين كه صبح شد كنيز پيش خانمش رفت و گفت «ديشب چيز عجيبي ديدم.»  ر

زن گفت «هر چه ديده و شنيده اي بگو.»  ر

كنيز هم هر چه را كه ديده و شنيده بود تعريف كرد.  ر

زن گفت «غلط نگفته باشم پسرم حسن يوسف برگشته. امشب خودم مي روم پهلوي زائو مي خوابم تا مطمئن شوم.»  ر

بعد, براي زائو غذاي خوبي پخت. بچه را تر و خشك كرد. لحاف و تشكش را عوض كرد و شب رفت پهلوش خوابيد.ر

نصف شب ديد كسي از پنجره آمد تو و يواش گفت «هما جان!»  ر

«بفرما؛ تاج سرم!»

«شاه ولي در چه حال است؟»

«خوابيده؛ تاج سرم!»

«مادركم آمد و بچه ام را مثل بچه خودش ناز و نوازش كرد؟»

«بله, تاج سرم!»

پسر مي خواست برگردد كه مادرش بلند شد. دستش را محكم گرفت و گفت «ديگر نمي گذارم از پيشم بروي. تو حسن يوسف من هستي.»  ر

حسن يوسف گفت «مادرجان! نمي توانم اينجا بمانم.»  ر

مادرش گفت «چرا نمي تواني؟»  ر

حسن يوسف گفت «چهل تا پرنده عاشق من هستند. از همان موقعي كه دايه من را زمين گذاشت من را برده اند و به هر دري كه مي زنم رهايم نمي كنند.»  ر

مادرش گفت «چه كار بايد بكنيم كه دست از سرت بردارند و نجات پيدا كني؟»  ر

پسر گفت «بده تو حياط خانه مان تنور بزرگي بسازند و در يك طرفش راه فراري بگذارند. آن وقت من با پرنده ها بگو مگو راه مي اندازم و آخر سر مي گويم از دست آن ها خودم را آتش مي زنم. آن ها مي گويند نه, مزن. من مي گويم نه, حتماً اين كار را مي كنم و پرواز مي كنم مي آيم اينجا, خودم را مي اندازم تو تنور و از راه فرارش در مي روم. آن ها هم به دنبال من خودشان را به آتش مي زنند و خاكستر مي شوند.»

مادر حسن يوسف دستور داد تنور بزرگي ساختند. در يك طرفش را فراري گذاشتند و تنور را آتش كردند.  ر

حسن يوسف به پرنده ها گفت «ديگر از دستتان خسته شده ام و مي خواهم خودم را بزنم به آتش.»  ر

پرنده ها گفتند «نه! اين كار را نكن.»  ر

حسن يوسف گفت «مرگ براي من شيرين تر از اين زندگي است. حتماً اين كار را مي كنم.»  ر

پرنده ها گفتند «اگر چنين كاري بكني ما هم خودمان را آتش مي زنيم.»  ر

حسن يوسف به حرف پرنده ها اعتنايي نكرد. به هوا پريد و به طرف خانه شان راه افتاد. چهل تا پرنده به دنبالش پر كشيدند و سايه به سايه اش پرواز كردند.  ر

حسن يوسف خودش را به تنور رساند و يكراست رفت تو آتش و تند از راه فرار آن در رفت و جهل پرنده به هواي او خودشان را به آتش زدند و خاكستر شدند.  ر

حسن يوسف پيرهن پرش را درآورد و پادشاه دستور داد شهر را آذين بستند و هفت شبانه روز جشن راه انداختند و در خانه ها شمع روشن كردند.  ر

همان طور كه آن ها به مراد دلشان رسيدند شما هم به مراد دلتان برسيد.  ر

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در سه شنبه 1384/06/22 و ساعت  | 
با تموم وجودم دوستت دارم ...

خیلی وقته طوفان های روزگار شاخ و برگ زندگیمو ازم جدا کرده

ولی

با تموم وجودم روی قلبم حک کردم

که

از صمیم قلب دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در دوشنبه 1384/06/21 و ساعت  | 
داستان .. راه و بی راه

راه و بي راه

يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. مرد راست و درستي بود كه مردم به او راه مي گفتند.  ر

راه, روزي از روزها هواي سفر زد به سرش. اسب رهواري خريد. تهيه و تداركش را ديد و بار و بنديلش را گذاشت تو خورجين و خورجين را بست ترك اسب و از دروازه شهر زد بيرون كه چند صباحي برود جهانگردي كند. ر

يك ميدان آن طرفتر ديد يك سوار ديگر هم دارد مي رود. خودش را رساند به سوار و بعد از سلام و حال و احوال معلوم شد كه او هم مسافر است. راه خوشحال شد كه همسفري پيدا كرده و سختي راه برايش آسان مي شود. كمي كه رفتند جلوتر, راه از همسفرش پرسيد «اسم شريفت چيست؟»   ر

مرد جواب داد «بي راه.»  ر

راه گفت «اين ديگر چه جور اسمي است؟»  ر

مرد گفت «من چه كار كنم؟ اين اسمي است كه بابا و ننه ام روم گذاشته اند.»  ر

راه خيلي تعجب كرد؛ اما ديگر چيزي نگفت.  ر

بي راه گفت «اين از اسم ما! حالا تو بگو اسمت چيست؟»   ر

راه گفت «اسم من راه است.»   ر

راه و بي راه همين طور رفتند تا رسيدند به چشمه اي كه درخت پر سايه اي كنارش بود. نگاه كردند ديدند سايه برگشته و فهميدند ظهر شده. راه گفت «اينجا جاي با صفايي است. خوب است پياده شويم و ناهاري بخوريم.» ر

 بي راه گفت «چه عيبي دارد!»   ر

بعد, پياده شدند.  ر

بي راه گفت «ما كه حالا حالاها شريك و رفيق راه هستيم. تو سفره ات را واكن, هر چه هست با هم بخوريم. هر وقت هم مال تو تمام شد, آن وقت نوبت من باشد.»  ر

راه گفت «خيلي هم خوب است. ما كه با هم اين حرف ها را نداريم.» و سفره نانش را واكرد و قمقمه آبش را گذاشت وسط.   ر

چند روزي كه گذشت ته و توي سفره راه درآمد و نوبت رسيد به بي راه كه مرد و مردانه سفره اش را جلو رفيق راهش واكند و هر چه دارد با او بخورد. اما, بي راه اين كار را نكرد. روز اول, وقت نهار از اسبش پياده شد و بدون هيچ تعارفي رفت گوشه اي, پشتش را كرد به او و غذاش را خورد.  ر

راه دو روز صبر كرد و به روي خودش نياورد. آخر سر از گشنگي بي طاقت شد. گفت «رفيق! قرارمان اين نبود.»  ر

بي راه گفت «هر چه حسابش را كردم, ديدم اگر تو را شريك آب و نان خودم بكنم, آذوقه ام زودتر تمام مي شود و گرسنه مي مانم.»  ر

راه دلتنگ شد. گفت «حالا كه اين جور است, من ديگر آبم با تو به يك جو نمي رود.»  ر

و راهش را كج كرد به يك طرف ديگر و از بي راه جدا شد. رفت و رفت تا دم غروب رسيد به آسيابي. اسبش را ول كرد تو علف ها و خورجين را ورداشت رفت تو آسياب, كه شب در آنجا راحت بگيرد بخوابد. به اين طرف آن طرف نگاه كرد و ديد گوشه آسياب يك جاي پستو مانندي هست كه تخته سنگي گذاشته اند جلوش. از بغل تخته سنگ رفت تو, خورجينش را گذاشت زير سرش و گرفت خوابيد.  ر

نصفه هاي شب از صداي خش و خش از خواب پريد و ديد اي دل غافل, يك شير, يك پلنگ, يك گرگ و يك روباه آمدند تو آسياب. شير گفت «رفقا! بوي آدمي زاد مي آيد.»   ر

پلنگ گفت «پرت و پلا نگو. آدمي زاد جرئت ندارد پا بگذارد اينجا.»   ر

گرگ گفت «آمدن به اين جور جاها دل مي خواهد.»   ر

روباه گفت «آدمي زاد عقل دارد؛ جايي نمي خوابد كه آب برود زيرش. مطمئن باشيد غير از ما كسي اينجا نيست و مي توانيم راحت حرف هايمان را بزنيم.»   ر

شير گفت «رفقا! هر كس چيز تازه اي مي داند, تعريف كند.»  ر

پلنگ گفت «رو پشت بام همين آسياب يك جفت موش لانه دارند. تو لانه آن ها پر است از اشرفي. شب ها وقتي هوا خوب تاريك مي شود, اشرفي ها را از تو لانه شان در مي آورند, پهن مي كنند رو زمين و تا كله سحر رو آن ها غلت مي زنند. بعد, آن ها را مي برند تو لانه شان.»   ر

گرگ گفت «دختر پادشاه ديوانه شده. پادشاه گفته هر كس بتواند اين دختر را درمان كند, نصف دارايي و دخترش را مي دهد به او. اما تا حالا هيچ حكيمي نتوانسته دواي دردش را پيدا كند.»   ر

شير پرسيد «دواي دردش چيست؟»   ر

گرگ جواب داد «نيم فرسخ بالاتر از اينجا چوپاني زندگي مي كند كه سگ زبر و زرنگي دارد و اين سگ را خيلي دوست دارد. مغز سر اين سگ دواي درد آن دختر است.»   ر

حرف گرگ كه تمام شد, روباه گفت «در يك فرسخي اين آسياب خرابه اي هست كه يك موقع عصر پادشاهان قديم بوده. در اين خرابه هفت خم خسروي طلا و جواهر زير خاك است و كسي از وجود آن خبر ندارد.»   ر

حرف هاشان كه تمام شد كمي استراحت كردند و از آسياب رفتند.   ر

راه, بعد از رفتن آن ها از پشت سنگ آمد بيرون؛ رفت رو پشت بام آسياب و ديد, بله, موش ها زمين را با اشرفي فرش كرده اند و دارند رو آن ها غلت مي زنند.  ر

راه, سنگي ورداشت پرت كرد طرف موش ها, آن ها را فراري داد و همه اشرفي ها را جمع كرد, ريخت تو خورجين و صبح زود رفت سر وقت چوپان.   ر

نيم فرسخي كه راه رفت, همان طور كه گرگ گفته بود, ديد چوپاني آنجاست و سگي دارد كه از گله اش مواظبت مي كند. رفت جلو حال و احوال كرد و گفت «عموجان! اين سگ را مي فروشي؟»

چوپان گفت «نه!»   ر

راه پرسيد «چرا؟»   ر

چوپان جواب داد «اين سگ رفيق باوفا و انيس و مونس من است و از گله و چادرم محافظت مي كند؛ مگر عقلم را از دست داده ام كه آن را بفروشم.»   ر

راه گفت «بيا و آن را بفروش به من. در عوض پول خوبي به تو مي دهم كه هر كاري مي تواني با آن بكني.»   ر

چوپان اسم پول را كه شنيد دست و پاش شل شد. گفت «مثلاً چقدر مي خواهي بدهي؟»  ر

راه گفت «خودت بگو.»  ر

چوپان گفت «پنجاه اشرفي.»   ر

راه گفت «دادم.»   ر

و چوپان گفت «فروختم.»  ر

راه پنجاه اشرفي داد به چوپان و قلاده سگ را گرفت و روان شد به طرف شهر.  ر

وقتي رسيد به شهر, ديد همه غصه دارند. راه از مردي پرسيد «چرا اينجا همه رفته اند تو لاك خودشان و اين قدر سر در گريبان اند.»  ر

مرد گفت «الان چند روز است دختر پادشاه ديوانه شده و هر كاري مي كنند خوب نمي شود. شاه هم حكم كرده مردم غصه دار بشوند.»  ر

راه پرسيد «چرا براش حكيم نمي آورند؟»   ر

مرد جواب داد «خدا پدرت را بيامرزد! كجاي كاري؟ ديگر تو اين شهر حكيم پيدا نمي شود.»   ر

راه گفت «چطور؟»   ر

مرد جواب داد «براي اينكه دانه به دانه حكيم ها را آوردند بالاي سر اين دختر و چون نتوانستند او را درمان كنند, پادشاه داد سرشان را بريدند.»   ر

راه گفت «خانه پادشاه را نشان من بده, برم دخترش را درمان كنم.»   ر

مرد گفت «به نظرم مي خواهي مادرت را به عزاي خودت بنشاني.»  ر

راه گفت «به اين كارها چه كار داري. نشاني خانه پادشاه را بده.»   ر

مرد نشاني داد و راه رفت به دربان باشي قصر پادشاه گفت «برو به پادشاه بگو حكيمي كه مي تواند دخترت را درمان كند, آمده.»   ر

دربان باشي خبر رساند به پادشاه و پادشاه راه را به حضور خواستت و گفت «اگر دخترم را درمان كني, دختر و نصف داراييم مال تو, اگر نه, جانت مال من.»   ر

راه گفت «حكم قبله عالم را قبول دارم.»   ر

و رفت دختر را ديد و گفت حمام را گرم كنند و يك كاسه شير گاو هم بيارند بگذارند دم دستش. بعد, سگ را كشت؛ مغز سرش را درآورد و آن را خوب با شير قاتي كرد و ماليد به سر دختر.   ر

هنوز كارش تمام نشده بود كه دختر يواش يواش حالش جا آمد و گفت «اي واي! خاك عالم بر سرم. اين مرد غريبه اينجا چه كار مي كند.»   ر

راه خوشحال شد و رفت به پادشاه گفت «قربانت گردم! مشتلق بده كه دخترت خوب شد.»   ر

پادشاه, خوشحال شد و حكم كرد بساط عروسي راه و دخترش را به راه انداختند. هفت شبانه روز شهر را آيين بستند و شب هفتم دست دخترش را گرفت گذاشت تو دست راه و چون پسر نداشت, او را جانشين خودش كرد.ر

فرداي آن روز راه رفت سراغ گنج هايي كه روباه صحبتش را كرده بود و آن ها را از زير خاك درآورد. بعد, همان جا عمارت قشنگي ساخت و كوه و كمر زيباي اطرافش را كرد شكارگاه خودش.   ر

يك روز, راه با چند تا از غلام هاش مشغول شكار بود كه ديد سواري دارد مي آيد به طرفش. خوب كه نگاه كرد, ديد رفيقش بي راه است.   ر

وقتي به هم رسيدند, بي راه خيلي تعجب كرد. ديد حال و روز رفيقش زمين تا آسمان فرق كرده. خيلي سرحال آمده؛ بر اسب زين و برگ طلايي نشسته؛ لباس زربفت پوشيده؛ چكمه ساغري پا كرده و بيست قدم دورتر از او ده غلام زرين كمر سوار بر اسب پشت سرش صف بسته.   ر

بي راه گفت «رفيق, بد نگذرد! اين دم و دستگاه را از كجا به هم زدي؟»  ر

راه به تفصيل همه چيز را براي او تعريف كرد. بي راه اين حرف ها را كه شنيد, نزديك بود از حسادت بتركد. زود خداحافظيي كرد و راه افتاد سمت آسياب و تنگ غروب رسيد به آنجا و يكراست رفت تو همان جايي كه راه قبلاً خوابيده بود, پناه گرفت.  ر

از قضا, آن شب هم حيوانات قرار داشتند به آسياب بيايند و با هم صحبت كنند.  ر

نصفه هاي شب, بي راه ديد, بله, سر و كله شير, پلنگ, گرگ, و روباه پيدا شد.   ر

شير تا پاش راگذاشت تو آسياب, گفت «رفقا! باز هم بوي آدمي زاد مي آيد.»   ر

پلنگ گفت «نقداً اين خبر را بشنويد تا بعد! امروز آن دو تا موشي را ديدم كه رو پشت بام اين آسياب لانه دارند. حال و روزشان خيلي بد بود. خوب كه پرس و جو كردم, معلوم شد يكي رفته با سنگ زده ناكارشان كرده و اشرفي هاشان را ورداشته رفته.»   ر

گرگ گفت «خيلي عجيب است! مدتي است سگ چوپان غيبش زده. حتماً يكي او را كشته و مغزش را درآورده.»  ر

روباه گفت «حالا اين را بشنويد! آن خرابه اي را كه گفتم هفت تا خم خسروي طلا و جواهر دارد, هنوز ده روز نشده يك عمارت روش ساخته اند به چه قشنگي.»   ر

شير گفت «معلوم مي شود آدمي زادي اينجا بوده و حرف هاي ما را شنيده. الان هم بوي آدمي زاد مي آيد.»  ر

روباه پاشد, اين ور آن ور سركشيد و داد زد «رفقا! پيداش كردم.»  ر

و بي راه را كه داشت از ترس قبض روح مي شد, از پشت تخته سنگ كشيد بيرون.  ر

شير و پلنگ و گرگ هم پريدند روي او, تكه پاره اش كردند و هر كدام يك تكه اش را خوردند.   ر

اين بود عاقبت بي راه و سرگذشت راه. قصه ما تمام شد.  ر 

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/06/19 و ساعت  | 
ولادت امام سجاد - ع -

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/06/18 و ساعت  | 
میلاد قمر بنی هاشم - ع -
دوستان سلام ...

باور کنید هر چی فکر میکنم چی درباره ی حضرت عباس ( علیه السلام ) بنویسم قلم یاری نوشتن رو به من نمیده و کلمات تو وصفش کم میارن .....

عبدی و خدا خصائلی تو        عباس ابو الفضائلی تو

 نقل‌ كرده‌اند كه‌:
گروهي‌ از زوّار به‌ كربلا مي‌رفتند. زنی با چند تن‌ از اطفال‌ صغار همراه‌ زوّار بود. وقتي‌ كه‌ ازمسيّب‌ كوچ‌ كردند، آن‌ بيچاره‌ از قافله‌ عقب‌ ماند و ناگاه‌ جمعي‌ از اعراب‌ بر سر آن‌ مظلومه‌ ريختندو بناي‌ هتك‌ حرمت‌ گذاردند. در اين‌ وقت‌ آن‌ بينوا رو به‌ طرف‌ كربلا نموده‌ و گفت‌: اي‌ مولا وسرور من‌، از غيرت‌ شما به‌ دور است‌ كه‌ مرا اعانت‌ ننمايي‌ و از دست‌ اين‌ ظالمان‌ نجات‌ ندهي‌. دراين‌ گفتگو بود كه‌ ناگاه‌ سواري‌، در حاليكه‌ نيزه‌اي‌ در دست‌ داشت‌، نمايان‌ شد و بعد از متفرِّق كردن‌ دزدان‌ آن‌ زن را به‌ كربلا و به‌ قافلة‌ زوار رسانيد. آن‌ مؤمنه‌ چون‌ اين‌ كرامت‌ را ديد، عرض‌كرد: اي‌ آقا، تو از كجا دانستي‌ كه‌ در صحراي‌ دور در دست‌ اعدا مانده‌ايم‌؟
آقا فرمودند: اي‌ زن‌، من‌ در خدمت‌ حضرت‌ سيّد الشّهداء (عليه‌السلام) ‌ ايستاده‌ بودم‌، ديدم‌ كه‌اشك‌ چشم‌ آن‌ امام‌ امم‌ جاري‌ شد. عرض‌ كردم‌ يابن‌ رسول‌ الله، چرا گريه‌ مي‌كني‌؟! فرمود: مگرنمي‌بيني‌ كه‌ زوّار من‌ در دست‌ اعراب‌ بي‌ حيا گرفتار شده‌اند؟ پس‌ به‌ امر مولاي‌ خودم‌ شما را ازچنگ‌ آنها رهانيدم‌. سپس‌ آن‌ زن‌ عرض‌ كرد: دستهاي‌ خود را بده‌ ببوسم‌. فرمود: معذورم‌ داركه‌ دست‌ ندارم‌. آن‌ زن‌ گريست‌ و گفت‌ مگر تو مولاي‌ من‌ حضرت‌ عبّاسي‌؟ فرمود: بلي‌، و غائب‌شد.

السلام علیک یا قمر بنی هاشم - ع -  

كربلا كعبة عشق است و من اندر احرام                       شد در اين قبلهء عشّاق، دو تا تقصيرم

دست من خورد به آبي كه نصيب تو نشد                      چشم من داد از ان آبِ روان، تصويرم

بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني                           تا كه تكميل شود حجّ من و تقديرم

*****

ولادت با سعادت قمر بنی هاشم ، علمدار حسین  ، سقای دشت کربلا

یل ام البنین

ابا الفضل العباس ( عیله السلام )

را به امام زمان (عج)

و تمام عاشقان و شیفتگان آن بزرگوار تبریک و تهنیت عرض میکنم

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/06/18 و ساعت  | 
ولادت امام حسین - ع -

خجسته میلاد سرور شهیدان ، سالار آزاد مردان ، سبط خاتم

امیر دلها ، پادشاه قلبها ، شرف عرش اعظم

امام حسین ( علیه السلام )

را به امام زمان ( عج )

و تمامی دوستاداران و شیفتگان آن بزرگوار تبریک و تهنیت عرض میکنم

 السلام علیک یا اباعبدالله الحسین - ع -

امام حسین ( علیه السلام ) :

  • برادری یعنی : وفاداری در سختی و آسایش .
  • نیکی آن است که پیش از آن ، امروز و فردا کردن و پس از آن منّت نباشد .
  • هیچ مردمی با هم مشورت نکردند مگر آن که به راه پیشرفت خود رهنون شدند .
  • بیشترین گستره ی گذشت کریم ، هنگامی است که راه پوزش بر گنهکار تنگ شود .
  • هر که خوش دارد که مرگش به تاخیر افتد و روزیش افزون گردد با خویشانش پیوند بر قرار سازد .

همیشه شاد و موفق باشید

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1384/06/16 و ساعت  | 
داستان ... سنگ صبور

سنگ صبور

يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود. هر چه رفتيم راه بود؛ هر چه كنديم چاه بود؛ كليدش دست ملك جبار بود!

زن و مردي بودند و دختري داشتند به اسم فاطمه.

فاطمه هر وقت مي رفت مكتب كه پيش ملاباجي درس بخواند, در راه صدايي به گوشش مي رسيد كه «نصيب مرده فاطمه.»

دختر مات و متحير مي ماند. به دور و برش نگاه مي كرد و با خودش مي گفت «خدايا! خداوندا! اين صدا مال كيست و مي خواهد چه چيزي به من بگويد؟»

اما هر قدر فكر مي كرد, عقلش به جايي نمي رسيد و ترس به دلش مي افتاد.

يك روز قضيه را با پدر و مادرش در ميان گذاشت و آن ها هم هر چه فكر كردند نتوانستند از ته و توي آن سر در بيارند. آخر سر گفتند «تا بلايي سرمان نيامده, بهتر است بگذاريم از اين شهر برويم.»

بعد هر چه داشتند فروختند و راهشان را گرفتند و از آن شهر رفتند.

رفتند و رفتند تا همه نان و آبي كه همراه داشتند ته كشيد و تشنه و گشنه رسيدند به در باغي. گفتند «برويم در بزنيم. لابد يكي مي آيد در را وا مي كند و آب و ناني به ما مي دهد.»

فاطمه رفت در زد. در به سرعت باز شد و همين كه فاطمه قدم گذاشت تو باغ و خواست ببيند كسي آنجا هست يا نه, يك مرتبه در ناپديد شد و ديوار جاش را گرفت. فاطمه اين ور ديوار ماند و پدر و مادر آن ور ديوار.

پدر و مادر فاطمه شروع كردند به شيون و زاري و هر چه او را صدا زدند, جواب نشنيدند. آخر سر كه ديدند گريه و زاري فايده اي ندارد, گفتند «شايد قسمت فاطمه همين بوده و صدايي كه در گوشش مي گفته نصيب مرده فاطمه, مي خواسته همين را بگويد. حالا بهتر است تا هوا تاريك نشده و جك و جانوري نيامده سراغمان راه بيفتيم و خودمان را برسانيم جاي امني.»

فاطمه هم در آن طرف ديوار آن قدر گريه كرد كه بيشتر گشنه و تشنه اش شد و عاقبت با خودش گفت «بروم در اين باغ بگردم؛ بلكه چيزي گير بياورم و با آن خودم را سير كنم.»

و پا شد گشتي در باغ زد. ديد باغ درندشتي است با درخت هاي جور واجور ميوه و عمارت بزرگي وسط آن است. از درخت ها ميوه چيد, خودش را سير كرد و رفت تو عمارت. هر چه اين طرف آن طرف سر كشيد و صدا زد, كسي جوابش نداد. آخر سر شروع كرد به وارسي عمارت. ديد كف همه اتاق ها با قالي ابريشمي فرش شده و هر چه بخواهي آنجا هست.

فاطمه از شش اتاق تو در تو, كه پر از جواهرات قيمتي و غذاهاي رنگارنگ بود گذشت. همين كه به اتاق هفتم رسيد, ديد يك نفر رو تختخواب خوابيده و پارچه اي كشيده رو خودش. آهسته رفت جلو پارچه را از رو صورتش كنار زد. ديد جواني است مثل پنجه آفتاب.

فاطمه سه چهار بار جوان را صدا زد, وقتي ديد جوان از جاش جم نمي خورد, يواش يواش پارچه را پس زد و ديد گله به گله به بدن جوان سوزن فرو كرده اند.

فاطمه ترسيد. مات و مبهوت نگاه كرد به دور و برش. تكه كاغذي بالاي سر جوان بود. كاغذ را برداشت و خواند. روي آن نوشته شده بود هر كس چهل شب و چهل روز بالاي سر اين جوان بماند و روزي فقط يك بادام بخورد و يك انگشتانه آب بنوشد و اين دعا را بخواند و به او فوت كند و روزي يكي از سوزن ها را از بدنش بيرون بكشد, روز چهلم جوان عطسه مي كند و از خواب بيدار مي شود.

چه دردسرتان بدهم!

دختر سي و پنج شبانه روز نشست بالاي سر جوان. روزي يك بادام خورد و يك انگشتانه آب نوشيد و مرتب دعا خواند؛ به جوان فوت كرد و هر روز يكي از سوزن ها را از تنش بيرون كشيد. اما از بس كه بي خواب مانده بود و تشنگي و گشنگي كشيده بود, ديگر رمقي براش نمانده بود. مرتب با خودش مي گفت «خدايا! خداوندگارا! كمك كن. ديگر دارم از پا در مي آيم و چيزي نمانده دلم از تنهايي بتركد.»

در اين موقع, از پشت ديوار باغ صداي ساز بلند شد. رفت رو پشت بام, ديد يك دسته كولي بار و بنديلشان را پشت ديوار باغ زمين گذاشته اند و دارند مي زنند و مي رقصند.

فاطمه صدا زد «آهاي باجي! آهاي بابا! شما را به خدا يكي از دخترهايتان را بدهيد به من كه از تنهايي دق نكنم. در عوض هر چه بخواهيد مي دهم.»

سر دسته كولي ها گفت «چه بهتر از اين! اما از كجا بفرستيمش پيش تو؟»

فاطمه رفت يك طناب و مقداري طلا و جواهر برداشت آورد. طلا و جواهرات را انداخت پايين و يك سر طناب را پايين داد. كولي ها هم سر طناب را بستند به كمر دختري و فاطمه او را كشيد بالا.

فاطمه دختر كولي را برد حمام؛ لباس هايش را عوض كرد؛ غذاي خوب براش آورد و به او گفت «تو مونس و همدم من باش.»

بعد سرگذشتش را براي دختر كولي تعريف كرد؛ ولي از جواني كه در اتاق هفتم خوابيده بود, حرفي به ميان نياورد و هر وقت مي رفت بالاي سر جوان در را پشت سر خود مي بست.

دختر كولي بو برد در آن اتاق خبرهايي هست كه فاطمه نمي خواهد او از آن سر درآورد.

فرداي آن روز, وقتي فاطمه رفته بود تو اتاق و در را چفت كرده بود رو خودش, دختر كولي رفت از درز در نگاه كرد, ديد جواني خوابيده رو تخت و فاطمه نشسته بالا سرش و بلند بلند دعايي مي خواند و به جوان فوت مي كند.

دختر كولي آن قدر پشت در گوش ايستاد كه دعا را از بر كرد و روز چهلم, وقتي فاطمه هنوز از خواب بيدار نشده بود, رفتت در اتاق را باز كرد. نشست بالاي سر جوان, دعا خواند و به او فوت كرد و همين كه سوزن آخري را از تن جوان كشيد بيرون, جوان عطسه اي كرد و بلند شد نشست. نگاهي انداخت به دختر كولي و گفت «تو كي هستي؟ جني يا آدمي زاد؟»

دختر كولي گفت «آدمي زادم.»

جوان پرسيد «چطور آمدي اينجا؟»

دختر كولي خودش را به جاي فاطمه جا زد و سرگذشت او را از اول تا آخر به اسم خودش براي جوان نقل كرد.

جوان پرسيد «به غير از تو و من كس ديگري در اين عمارت هست؟»

دختر كولي گفت «نه! فقط يك كنيز دارم كه خوابيده.»

جوان گفت «مي خواهي زن من بشوي؟»

دختر كولي ناز و غمزه اي آمد و گفت «چرا نخواهم! چي از اين بهتر؟»

جوان نشست كنار دختر كولي و شروع كرد با او به صحبت و راز و نياز.

فاطمه بيدار شد و ديد هر چه رشته بود پنبه شده. جوان صحيح و سالم پاشده نشسته بغل دست دختر كولي و دارند به هم دل مي دهند و از هم قلوه مي گيرند.

آه از نهاد فاطمه برآمد. دست هاش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت «خدايا! خداوندگارا! جواب آن همه زحمت هايي كه كشيدم همين بود؟ پس آن صدايي كه در گوشم مي گفت نصيب مرده فاطمه, چه بود؟»

خلاصه! دختر كولي شد خاتون خانه و فاطمه را كرد كلفت خودش و فرستادش تو آشپزخانه.

از قضاي روزگار, جواني كه طلسمش شكسته شده بود, پسر پادشاهي بود و با بيدار شدن او پدر و مادرش و شهر و ديارش هم ظاهر شدند.

پادشاه از ديدن پسرش خوشحال شد و فرمان داد هفت شب و هفت روز شهر را آذين بستند و دختر كولي را به عقد پسرش درآورد.

چند روز كه گذشت پسر خواست برود سفر. پيش از حركت به زنش گفت «دلت مي خواهد چه چيزي برات بيارم؟»

زنش گفت «برام يك دست لباس اطلس بيار.»

جوان از فاطمه پرسيد «براي تو چي بيارم.»

فاطمه جواب داد «آقا جان! من چيزي نمي خواهم. جانتان سلامت باشد.»

جوان اصرار كرد «چيزي از من بخواه.»

فاطمه گفت «پس براي من يك سنگ صبور بيار.»

سفر جوان شش ماه طول كشيد. وقت برگشتن براي زنش سوغاتي خريد و راه افتاد طرف شهر و ديارش. در راه پاش به سنگي خورد و يادش آمد كلفت شان گفته براش سنگ صبور بخرد.

جوان با خودش گفت «اگر براش نبرم دلخور مي شود.»

و برگشت رفت تو بازار و بعد از پرس و جوي زياد, رفت سراغ دكانداري و از او سنگ صبور خواست.

دكاندار پرسيد «اين سنگ صبور را براي چه كسي مي خواهي؟»

جوان جواب داد «براي كلفت مان.»

دكاندار گفت «گمان نكنم كسي كه خواسته براش سنگ صبور بخري كلفت باشد.»

جوان گفت «انگار حواست سر جاش نيست و پرت و پلا مي گويي. من مي دانم كه اين سنگ صبور را براي كه مي خواهم يا تو؟»

دكاندار گفت «هر كس سنگ صبور مي خواهد دل پر دردي دارد. وقتي سنگ صبور را دادي به دختر, همان شب بعد از تمام كردن كارهاي خانه مي رود كنج دنجي مي نشيند و همه سرگذشتش را براي سنگ صبور تعريف مي كند و آخر سر مي گويد

سنگ صبور! سنگ صبور!

تو صبوري! من صبور!

يا تو بترك يا من مي تركم.

در اين موقع بايد تند بپري تو اتاق و كمر دختر را محكم بگيري. اگر اين كار را نكني, دلش از غصه مي تركد و مي ميرد.»

جوان سنگ صبور را خريد و برگشت به شهر خودش.

پيرهن اطلس را به زنش داد و سنگ صبور را به فاطمه.

همان طور كه دكاندار گفته بود, فاطمه شب رفت نشست كنج آشپزخانه. شمع روشن كرد و سنگ صبور را گذاشت جلوش و شروع كرد سرگذشتش را مو به مو براي سنگ صبور تعريف كرد و آخر سر گفت

«سنگ صبور! سنگ صبور!

تو صبوري! من صبور!

يا تو بترك يا من مي تركم.»

در اين موقع, جوان كه پشت در آشپزخانه گوش ايستاده بود, تند پريد تو و كمر دختر را محكم گرفت و به سنگ صبور گفت «تو بترك.»

سنگ صبور تركيد و يك چكه خون از آن زد بيرون.

دختر از شدت هيجان غش كرد.

جوان او را بغل كرد؛ برد خواباندش تو اتاق خودش و ناز و نوازشش كرد و صبح فردا فرمان داد گيس دختر كولي را بستند به دم قاطر و قاطر را هي كردند سمت صحرا. بعد شهر را از نو آذين بستند و چراغاني كردند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و با فاطمه عروسي كرد.

همان طور كه آن ها به مرادشان رسيدند, شما هم به مرادتان برسيد.

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در سه شنبه 1384/06/15 و ساعت  | 
در هوای دوست ...

در هوای دوست

من در هوای دوست گذشتم زجان خویش

دل از وطن بریدم و از خاندان خویش

در شهر خویش بود مرا دوستان بسی

کردم جدا هوای تو از دوستان خویش

من داشتم به گلشن خویش آشیانه ای

آواره کرد عشق تو ام زآشیان خویش

می داشتم گمان که تو با من وفا کنی

ورنه برون نمی شدم از بوستان خویش

با اینکه خیلی دلمو شکستی ... ولی بازم دوستت دارم  

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1384/06/13 و ساعت  | 
داستان : مکر و حیله زن

مكر و حيله زن

روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن.  ر

زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد. به بهانه اي رفت تو و پرسيد «داري چي مي نويسي؟»  ر

مرد جواب داد «دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند.» ر

زن گفت «اي مرد! تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, آن وقت مي خواهي كتاببي بنويسي و به بقيه چيز ياد بدي؟»   ر

مرد گفت «من شماها را از خودم بهتر مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم.»  ر

زن گفت «عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود.»  ر

مرد گفت «اين حرف ها را نمي خواهد به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد.»  ر

زن گفت «خلاصه! از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن.»  ر

مرد گفت «خيلي ممنون! حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد. معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان را بريزد رو آب.»  ر

زن گفت «خيلي خوب!»   ر

و برگشت خانه. خط و خال, پولك و زرك و غاليه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد. رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد.  ر

مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزيدن؛ چون ديد دختر غريبه اي مثل ماه ايستاده جلوش.  ر

مرد با دستپاچگي پرسيد «تو دختر كي هستي؟»  ر

زن, پشت چشمي نازك كرد و جواب داد «دختر قاضي شهر.»  ر

مرد گفت «عروس شده اي يا نه؟»  ر

زن گفت «نه!»  ر

مرد گفت «چطور دختري مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟»   ر

زن جواب داد «از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمي آيد شوهرم بدهد.»   ر

مرد پرسيد «چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن.»  ر

زن جواب داد «هر وقت خواستگاري برام مي آيد, پدرم مي گويد دخترم كر و لال و كور است و با اين حرف ها آن ها را دست به سر مي كند.»    ر

مرد گفت «اي دختر! زن من مي شوي؟»  ر

زن گفت «من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند.»   ر

مرد گفت « بگو چه كار كنم كه تو زن من بشوی؟»   ر

دختر گفت «اگر راست مي گويي و عاشق من شده اي, برو پيش پدرم خواستگاري, پدرم به تو مي گويد دخترم كر و لال است و به درد تو نمي خورد. تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم. اين طور شايد راضي بشود و من را بدهد به تو.»   ر

مرد گفت «بسيار خوب!»   ر

و رفت پيش قاضي. گفت «اي قاضي! آمده ام دخترت را براي خودم خواستگاري كنم.»   ر

قاضي گفت «خوش آمدي؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمي خورد.»   ر

مرد گفت «دخترت را با همه عيب و نقصش قبول دارم.»   ر

قاضي گفت «حالا كه خودت مي خواهي, مبارك است.»   ر

و همه اهالي شهر را جمع كرد. عروسي مفصلي گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد.  ر

بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد.  ر

داماد با يك دنيا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روي عروس دو دستي زد تو سر خودش؛ چون ديد هر چه قاضي از دخترش گفته بود, درست است.   ر

مرد فهميد آن زن قشنگ فريبش داده؛ ولي جرئت نداشت زير حرفش بزند و به قاضي بگويد دخترش را نمي خواهد. آخر سر ديد راهي براش نمانده, مگر اينكه بگذارد به جاي دوري برود كه هيچ كس نتواند ردش را پيدا كند.  ر

اين طور شد كه بي خبر گذاشت از خانه قاضي رفت. پشت به شهر و رو به بيابان رفت و رفت تا رسيد به شهري كه هيچ تنابنده اي او را نمي شناخت.   ر

مدتي كه گذشت دكاني براي خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبي.   ر

يك روز ديد همان زن قشنگ آمد به دكانش و سلام كرد. مرد از جا پريد و با داد و فرياد گفت «اي زن! تو من را از شهر و ديارم آواره كردي, ديگر از جانم چه مي خواهي كه در غربت هم دست از سرم بر نمي داري؟»  ر

زن خنديد و گفت «من از تو هيچي نمي خوام؛ فقط آمده ام بپرسم يادت هست گفتي هيچ وقت فريب زن ها را نمي خورم؟»  ر

مرد گفت «ديگر چه حقه اي مي خواهي سوار كني؟ تو را به خدا دست از سرم وردار.»  ر

زن گفت «اگر قول مي دهي براي زن ها كتاب ننويسي و پاپوش درست نكني, تو را از اين گرفتاري نجات مي دهم.»ر

مرد گفت «كدام كتاب؟ بعد از آن بلايي كه سرم آوردي, كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار.»   ر

زن گفت «اگر به من گوش كني, كاري مي كنم كه قاضي طلاق دخترش را از تو بگيرد.»  ر

مرد گفت «هر چه بگويي مو به مو انجام مي دهم.»   ر

زن گفت «اول قول بده كه من را به عقد خودت در مي آوري.»   ر

مرد گفت «قول مي دهم.»   ر

زن گفت «حالا كه عقل برگشته به سرت, با يك دسته غربتي راه بيفت سمت شهر خودمان و آن ها را يكراست ببر در خانه قاضي و در بزن. قاضي خودش مي آيد در را وا مي كند و تا چشمش مي افتد به تو مي پرسد اين همه مدت كجا بودي؟ بگو دلم براي قوم و خويشم تنگ شده بود و رفته بودم به ديدن آن ها و چون چند سال بود كه از هم دور بوديم, نگذاشتند زود برگردم. حالا هم آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند.»  ر

مرد همين كار را كرد و با يك دسته كولي راه افتاد؛ رفت خانة قاضي و در زد.  ر

قاضي آمد در را واكرد و ديد دامادش با سي چهل تا كولي ريز و درشت پشت در است. قاضي از دامادش پرسيد «اين همه مدت كجا بودي؟»   ر

مرد جواب داد «اي پدر زن عزيزم! مدتي از قوم و قبيله ام بي خبر بودم, يك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به ديدنشان. حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند.»  ر

بعد شروع كرد به معرفي آن ها و گفت «اين پسرخاله, آن دخترخاله, اين پسر عمو, آن دختر عمو, اين پسر عمه, آن دختر عمه.»  ر

كولي ها ديگر منتظر نماندند و جيغ و ويغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضي. يكي مي پرسيد «جناب قاضي! سگم را كجا ببندم؟»   ر

يكي مي گفت «جناب قاضي! دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاي ما را به دامادي قبول كردي.»   ر

ديگري مي گفت «خرم چي بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده.»  ر

يكي مي گفت «اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود.»   ر

ديگري مي گفت «بزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمي شود ولش كنم تو خانه جناب قاضي.»  ر

قاضي ديد اگر مردم بفهمند دامادش كولي است, آبروش مي ريزد و نمي تواند در آن شهر زندگي كند. اين بود كه دامادش را كنار كشيد و به او گفت «تا مردم نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خويش هات را بردار برو.»   ر

مرد گفت «پدر زن عزيزم! من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهريه دخترت چه مي شود؟»  ر

قاضي گفت «كي از تو مهريه خواست؟»   ر

مرد كه از خدا مي خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضي را قبول كرد. دختر را فوري طلاق داد و رفت با همان زني كه فريبش داده بود عروسي كرد

****

ببخشید اگه داستان طولانی بود

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/06/11 و ساعت  | 
... مبعث رسول گرامی ...

در افق روشن وحی

ملائك چشم گشوده اند تا لحظه هاي شكوهمند حرا را تماشا كنند. نداي "اقرأ بسم ربك" جبرئيل، پايه هاي زمين را مي لرزاند. امين آسمانها، امين زمين مي آيد و آيه هاي روشن وحي بار امانتي است كه بر دوش مي كشد.
مردي از نسل ابراهيم (ع) مي آيد تا ديگر بار كعبه را از آلودگي بت ها پاك كند، مي آيد تا تجلّي رحمت خدا باشد. مردي كه خدايش فرمود: "لولاك لما خلقت افلاك"..... مي آيد تا بشر را از گمراهي آشكار نجات دهد و در راه هدايت خلق خدا به جان بكوشد و احكام شريعت خدا را برقرار سازد. جبرئيل با آيه هاي سبز بر كوه هميشه استوار حرا فرود مي آيد تا وجودش را شهادتي سرخ فرا گيرد. در زمان جهل كه مكّه در آتش بي امان جاهلي مي سوخت و جهان در مشت نافهمي انسان مچاله می شد. آنگاه كه زمين زنده به گور مي شد با دستان موجود ناسپاس خلقت! آنگاه كه بار سنگين عصیان کمر دنیا را خم كرده بود و آفتاب شرمسار بود از تماشاي گناه و جسارت آدم؛ درياي لطف الهي به جوش آمد و حرا در هيجان ملكوتي شكفته شد و بر بلنداي زمانه ايستاد، بالاتر از طور و در نزديكترين نقطه به آسمان! زمين، استوار، آسمان را بر دوش گرفت و مبعوث شد تا بار آسمان را تقبل كند. "اقر بسم ربك الذي خلق" و صدا پيچيد: صداي سعادت انسانها، صداي برابري و كمال...

صداي عشق! ستارگان خيره بر زمين، دشتها را ديدند كه آغوش گشودند براي در بر كشيدن صداي ملكوتي كه خلسه اي عارفانه خود مي آورد و بهاري ترين فصل گيتي آغاز شد تا نويد تزكيه انسانهاي شايسته از زشتي ها را بدهد و پيام خيزش از خاك تا افلاك را به گوش جهانيان برساند و چشمه ايمان و عدالت را در كوير خشك زمين جاري سازد و زمين را كه افسرده از غوغاي عصيان گرانجانان بود از حيرت و سرگرداني نجات دهد.
و محمد (ص) از حرا آمد با رستاخيز وحي تا سكوت را بشكند و ثانيه ها را متوقف سازد و امواج را در نوردد. محمد (ص) آخرين شور زمين آمد تا چرخ ملكوت را بچرخاند و به آينه ها درس وحدت دهد. مي آيد تا بخواند به نام همه انبياء به همراه تمام تاريخ؛ بخواند با همه خستگي هاي فردا تا بال هايي از نور كلماتش را به چهار سوي جهان ببرند.
آنگاه كه نبض زمان تندتر و نور از در و ديوار سرازير شد و صداي خدا از زبان جبرئيل جاري شد، حرا در تب يك اتفاق شگرف سوخت و محمد (ص) برگزيده شد تا يكباره از بلنداي كوه، نور جاري شود. معجزه اي بزرگ تر از تورات، روشن تر از انجيل، دلنشين تر از زبور، با سوره سوره روشني و آيه آيه محبت و  آسمان به فرش نزديك شد تا اوج روح فرشيان را با مقیاس هاي آسمانی بسنجد.
و امين خدا با گام هايي استوار به سمت خانه به حركت در آمد در حالي كه عطر آيه هاي روشن آسمان بر لبانش جاري بود و قلبش از معارف آسمان در زمين آكنده!
و تو اي محمد(ص) به خانه برو و جامه سپيد تغزل بر تن كن و همه دنيا را از عطر خودت لبريز كن. به براق عشق بنشين و بال هايش را بيدار كن تا عطر تو تمامی خواب هاي جهان را پر كند كه تو رحمة للعالميني در زمين مركز ثقل آفرينش و تو معجزه خاتم. تو بزرگ معلمي هستي تا الفباي رحمت و رستگاري را به انسان ها بياموزی تا عظمت انسان مشهود شود بر اهل آسمان و زمين و روشني تازه تولد یابد در كوچه پس كوچه هاي داغ مكه و آيه ها از زبان انسان ها آهنگ عبوديت یابد و دنيا به دستگيري دو نور راه سعادت بپويد و در سايه مهرباني در خورشيد بياساید!

abalfazl.com

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در جمعه 1384/06/11 و ساعت  | 
شبی زیبا

بعثت سراسر نور  فخر کائنات  عصاره خلقت  پیامبر رحمت

حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی ( ص )

بر عموم مسلمین مبارکباد  

 

 امشب خدا خودش عیدی میده ، سعی کنید بتونید هر جور شده عیدیتون رو از خدا امشب بگیرید

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در پنجشنبه 1384/06/10 و ساعت  | 
سوگواری ...

شهادت جانگداز امام موسی کاظم ( علیه السلام ) باب الحوائج

را به امام زمان ( عج ) و فرزند بزرگوارشان امام رضا ( علیه السلام )

و تمامی شیعیان آن حضرت تسلیت میگویم

*****

مردى از تبار عمر بن الخطاب در مدينه بود كه امام کاظم ( علیه السلام ) را می آزرد و على(عليه السلام) را دشنام میداد.
برخى از اطرافيان به حضرت گفتند: اجازه ده تا او را بكشيم، ولى حضرت به شدّت از اين كار نهى كرد و آنان را شديداً سرزنش فرمود.
روزى سراغ آن مرد را گرفت، گفتند: در اطراف مدينه، به كار زراعت مشغول است.
حضرت سوار بر الاغ خود وارد مزرعه وى شد.
آن مرد فرياد برآورد: زراعت ما را خراب مكن، ولى امام به حركت خود در مزرعه ادامه داد وقتى به او رسيد، پياده شد و نزد وى نشست و با او به شوخى پرداخت، آن گاه به او فرمود: چقدر در زراعت خود از اين بابت زيان ديدى؟ گفت: صد دينار.
فرمود: حال انتظار دارى چه مبلغ از آن عايدت شود؟ گفت: من از غيب خبر ندارم.
امام به او فرمود: پرسيدم چه مبلغ از آن عايدت شود؟ گفت: انتظار دارم دويست دينار عايدم شود. امام به او سيصد دينار داد و فرمود: زراعت تو هم سر جايش هست. آن مرد برخاست و سر حضرت را بوسيد و رفت. امام به مسجد رفت و در آنجا آن مرد را ديد كه نشسته است. وقتى آن حضرت را ديد، گفت: خداوند مىداند كه رسالتش را در كجا قرار دهد. يارانش گرد آمدند و به او گفتند: داستان از چه قرار است، تو كه تا حال خلاف اين را میگفتى. او نيز به دشنام آنها و به دعا براى امام موسى(عليه السلام) پرداخت. امام(عليه السلام) نيز به اطرافيان خود كه قصد كشتن او را داشتند فرمود: آيا كارى كه شما میخواستيد بكنيد بهتر بود يا كارى كه من با اين مبلغ كردم ؟

 

امام کاظم ( علیه السلام ) :

  • هر گاه خداوند بدى مورچه را بخواهد، به او دو بال میدهد كه پرواز كند تا پرنده ها او را بخورند.
  • مؤمن همانند دو كفّه ترازوست، هر گاه به ايمانش افزوده گردد، به بلايش افزوده گردد.
  • چيزى نيست كه چشمانت آن را بنگرد، مگر آن كه در آن پند و اندرزى است.
  • هر كه میخواهد كه قويترين مردم باشد بر خدا توكّل نمايد.
  • مِهرورزى و دوستى با مردم، نصف عقل است.
|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در چهارشنبه 1384/06/09 و ساعت  | 
قصه آه ...

يكي داشت؛ يكي نداشت. تاجري سه تا دختر داشت.

روزي از روزها تاجر مي خواست براي تجارت به شهر ديگري برود و به دخترهايش گفت «هر چه دلتان مي خواهد بگوييد تا برايتان بيارم.»

اولي گفت «براي من يك پيراهن بيار.»

دمي گفت «براي من جوراب بخر.»

دختر كوچكتر گفت «من گل مي خواهم كه بزنم به موي سرم.»

تاجر رفت پي كسب و كارش و وقت برگشتن پيرهن و جوراب خريد, اما يادش رفت گل بخرد.

وقتي برگشت خانه و چشمش افتاد به دختر كوچكش, يك دفعه يادش آمد گل نخريده و آه كشيد. در اين موقع يكي در زد. تاجر رفت ديد غريبه اي ايستاده دم در.

تاجر پرسيد «تو كي هستي؟»

غريبه گفت «من آه هستم. براي دختر كوچكترت گل آورده ام كه بزند به موهاش.»

تاجر خوشحال شد. گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است و آن را زد به موهاش.

سه روز بعد, باز در زدند. تاجر رفت در را باز كرد؛ ديد دوباره آه آمده دم در.

تاجر گفت «اين دفعه چي آورده اي؟»

آه گفت «هيچي. آمده ام صاحب گل را ببرم.»

تاجر رفت تو فكر كه چه كار بكند و چه كار نكند. عاقبت گفت «بيا و از اين كار بگذر.»

آه گفت «ممكن نيست. الا و بلا بايد دختر را ببرم.»

آخر سر تاجر رضايت داد و رفت دختر كوچكترش را آورد سپرد به دست آه.

آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد.

وقتي آه چشم دختر را باز كرد, دختر ديد در باغ خيلي بزرگ و زيبايي است كه از لاي هر گل و هر بوته آوازي به گوش مي رسد.

دختر پرسيد «اينجا كجاست؟»

آه جواب داد «اينجا خانه تست.»

چند روز گذشت. دختر به غير از خودش و آه كسي را نديد. فقط مي خورد و مي خوابيد و در باغ گردش مي كرد.

روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد و از دلتنگي آه كشيد. آه آمد و پرسيد «چرا آه كشيدي؟»

دختر گفت «دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.»

آه گفت «فردا مي برمت پيش آن ها.»

روز بعد, آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد به طرف خانه تاجر. دم در گذاشتش زمين. چشم هاش را باز كرد و گفت «فردا مي آيم دنبالت.»

دختر رفت تو. با همه روبوسي كرد و نشست به صحبت و درد دل كردن. دختر گفت «تك و تنها توي باغي زندگي مي كنم و يك خدمتكار دارم كه هر كاري بگويم انجام مي دهد. خورد و خوراك هم فراوان است.»

خاله دختر گفت «دخترم! اين طورها هم كه مي گويي نبايد باشد. حتماً كاسه اي زير نمي كاسه است. بايد از ته و توي اين كار سر دربياري. بگو ببينم! شب ها پيش از خواب چه چيزي به تو مي دهد بخوري؟»

دختر گفت «فقط يك استكان چاي.»

خاله اش گفت «يك شب نخور و انگشتت را زخمي كن و روش نمك بريز كه خوابت نبرد؛ آن وقت ببين چه پيش مي آيد.»

فرداي آن روز آه آمد و باز دختر را برد به همان باغ.

همين كه شب شد و دختر خواست بخوابد, آه براش چاي آورد. دختر چاي را دزدكي ريخت زير فرش. بعد انگشتش را زخمي كرد و روش نمك ريخت و خودش را به خواب زد.

نصف شب صداي پا شنيد. زير چشمي نگاه كرد. ديد آه فانوس به دست دارد مي آيد و براي جواني كه مانند ماه قشنگ است راه را روشن مي كند.

جوان نزديك دختر كه رسيد از آه پرسيد «امروز حال خانم چطور بود؟»

آه جواب داد «خوب بود.»

جوان گفت «چايش را خورد و خوابيد؟»

آه گفت «بله آقا.»

و جوان و دختر را تنها گذاشت و رفت.

جوان لباس هايش را كند و خواست كنار دختر بخوابد كه دختر پا شد نشست و گفت «تو كي هستي؟»

جوان گفت «من صاحب تو هستم.»

دختر گفت «چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟»

جوان گفت «آدمي زاد شير خام خورده, وفا ندارد. فكر مي كردم من را نبيني بهتر است؛ اما حالا كا رازم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.»

صبح فردا آه آمد جوان را بيدار كرد. جوان گفت «بگو باغ گل سرخ را مرتب كنند, مي خواهم آنجا صبجانه بخورم.»

آه رفت و كمي بعد جوان و دختر پا شدند و رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه زبان از وصفش عاجز است و فقط دو چشم مي خواست تماشايش كند. همه جا پر بود از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود.

دختر خواست گلي بچيند, اما دستش نرسيد. جوان دست دراز كرد گل را بچيند, دختر ديد پر كوچكي چسبيده زير بغل جوان و دست برد پر را كند, كه ناگهان هوا تيره و تار شد و دختر بيهوش افتاد بر زمين. وقتي چشم باز كرد ديد از آن باغ پر كل و شكوفه خبري نيست و جوان هم مرده است.

دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «يك دست لباس سياه برايم بيار.»

آه رفت برايش لباس سياه آورد. دختر سراپا سياه پوشيد. نشست بالا سر جوان و آن قدر قرآن خواند و اشك ريخت كه خسته شد. آخر سر وقتي ديد چاره اي ندارد به آه گفت «من را ببر بازار بفروش.»

آه او را برد بازار فروخت. دختر بعد از يكي دو روز پي برد در خانه صاحبش همه سياه پوشيده اند و هميشه غمگين اند. علت آن را پرسيد. كنيزي گفت «از وقتي پسر جوان و يكي يك دانه خانم خانه گم شده, همه لباس سياه مي پوشيم.»

دختر هميشه به فكر شوهرش بود و آرزو داشت راه نجاتي براي او پيدا كند و از بس فكرش مشغول بود شب ها خوابش نمي برد.

يك شب ديد دايه پسر گم شده فانوسي برداشت و بي سر و صدا بيرون رفت. دختر كه خواب به چشمش نمي آمد, با خود گفت «ببينم اين نصف شبي مي خواهد كجا برود.»

آهسته بلند شد سايه به سايه دايه افتاد به راه. دايه از چند حياط تو در تو گذشت تا به حوضي رسيد. زيرآب حوض را كشيد. آب حوض خالي شد و تخته سنگي در كف حوض پيدا شد. تخته سنگ را زد كنار و از پلكان زير تخته سنگ رفت پايين و به زير زميني رسيد كه در آن پسر جواني به چهار ميخ كشيده شده بود.

دايه به پسر گفت «فكرت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟»

پسر گفت «نه!»

دايه حرفش را دوباره و سه باره تكرار كرد و پسر باز هم قبول نكرد. عاقبت دايه عصباني شد. با شلاق افتاد به جان پسر و زد سر و صورت پسر را آش و لاش كرد. بعد بشقاب پلويي را كه با خودش آورده بود به زور به پسر خوراند و خواست برگردد كه دختر پيش از او راه افتاد. برگشت خانه و رفت سر جايش دراز كشيد و خود را زد به خواب.

دايه صبح زود پا شد رفت حمام. دختر به يكي از كنيزها گفت «ديشب خوابي ديده ام كه مي ترسم اگر خانم آن را بشنود از خوشحالي غش كند و الا مي رفتم به او مي گفتم.»

حرف دختر دهان به دهان توي خانه گشت تا به گوش خانم خانه رسيد. خانم خانه دختر را صدا زد و گفت «بيا ببينم ديشب چه خوابي ديده اي كه مي ترسي آن را براي من تعريف كني.»

دختر گفت «خانم جان! دنبال من بيا تا برايت تعريف كنم.»

و راه افتاد از يك به يك حياط ها گذشت. دختر گفت «خانم جان! اين ها عين همان هايي است كه در خواب ديده ام؛ در هم همان در است. بله! اين هم از حوض! حالا بفرماييد زيراب حوض را بكشيد تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.»

زياد درد سرتان ندهم! رفتند و رفتند تا رسيدند به زير زمين. پسر داد كشيد «حرام زاده! شب آمدنت بس نيست كه روز هم آمده اي؟»

خانم صداي پسرش را شناخت و تند دويد رفت بغلش كرد. دختر گفت «خانم جان! اين همان پسري است كه در خواب ديدم.»

پسر را از زير زمين درآوردند, شستند و حكيم آوردند زخم هاش را مرهم گذاشت. پسر شرح داد كه چطور دايه او را برده بود در زير زمين به چهار ميخ كشيده بود.

در اين موقع در زدند. خانم خانه گفت «برويد در را باز كنيد. حتم دارم دايه از حمام برگشته.»

كنيزي رفت در را باز كرد. پاي دايه به حياط كه رسيد به همه نوكر و كلفت ها توپ و تشر زد كه كدام گوري بوديد زود نيامديد در را باز كنيد؟

اما تا پسر را ديد يك دفعه از جوش و جلا افتاد؛ رنگش مثل گچ سفيد شد و مات و مبهوت ماند. خانم خانه امر كرد دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت «مي خواهم زن پسر من بشوي.»

دختر گفت «الان نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد.»

دختر كه مي دانست دواي دردش جاي ديگر است آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «من را ببر بالاي سر او.»

آه دختر را برد بالا سر شوهرش. دختر شروع كرد به گريه كردن و خواندن قرآن و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.»

آه او را دوباره برد بازار فروخت. اين بار هم دختر ديد خانه صاحبش ماتم زده است. پرسيد «اينجا چه خبر است؟»

گفتند «خانم اين خانه سال ها پيش يك بچه اژدها زاييده و آن را انداخته تو زير زمين. اژدها روز به روز بزرگتر مي شود, اما خانم نه دلش مي آيد او را بكشد و نه دلش را دارد كه قضيه را بر ملا كند و به همه بگويد كه اژدها زاييده.»

اين گذشت تا يك روزي دختر به خانم خانه گفت «خانم جان! چقدر خوب مي شد اگر من را مي انداختي جلو اژدها.»

خانم گفت «مگر عقل از سرت پريده؟»

دختر آن قدر اصرار كرد كه زن كلافه شد و آخر سر قبول كرد.

دختر گفت «من را بگذاريد تو كيسه چرمي؛ درش را محكم ببنديد و بندازيد جلو اژدها.»

دختر را همان طور كه خودش گفته بود انداختند جلو اژدها. اژدها به كيسه نگاهي كرد و گفت «دختر! زود از جلدت بيا بيرون تا بخورمت.»

دختر گفت «چرا تو از جلدت در نيايي و من در بيايم؟»

اژدها گفت «سر به سر من نگذار؛ زود بيا بيرون.»

دختر گفت «تا تو در نيايي من در نمي آيم.»

دختر و اژدها آن قدر بگو مگو كردند كه عاقبت حوصله اژدها سر رفت و از جلدش آمد بيرون و پسري شد مانند ماه.

دختر هم از كيسه درآمد و با پسر نشست به صحبت كردن.

مدتي كه گذشت خانم خانه به كنيزهايش گفت «برويد ببينيد چه بلايي بر سر دختر بيچاره آمده.»

كنيزها رفتند با ترس و لرز از درز در نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود! دختر مثل يك دسته گل نشسته و دارد با پسري مانند ماه صحبت مي كند. تند برگشتند و آنچه را ديده بودند براي خانم تعريف كردند.

خانم خوشحال شد و گفت دختر و پسر را آوردند پيش او. خدا را شكر كرد و به آن ها گفت «خوب است شما با هم زن و شوهر بشويد.»

دختر كه مي دانست دواي دردش جاي ديگر است, گفت «صبر كنيد عده ام سر بيايد, آن وقت با هم عروسي مي كنيم.»

بعد همين كه دور و برش خلوت شد آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟»

آه گفت «همان طور كه ديده بودي خوابيده.»

دختر همراه آه رفت و نشست بالا سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه كرد و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.»

آه دختر را برد بازار فروخت.

اين دفعه هم مردي دختر را خريد و برد به خانه. كنيزها به دختر گفتند «در اين خانه رسم اين است كه هر كنيز تازه واردي بايد شب اول دم پاي آقا و خانم خانه بخوابد.»

دختر گفت «باشد!»

و وقت خواب كه رسيد رفت دم پاي آقا و خانم خوابيد.

نصفه هاي شب دختر بيدار شد, ديد خانم پا شد رفت شمشيري آورد سر شوهرش را گوش تا گوش بريد و شمشير را پاك كرد گذاشت رو طاقچه. بعد هفت قلم آرايش كرد, لباس پوشيد رفت دم در و نشست به ترك سواري كه منتظرش بود و با هم افتادند به راه.

دختر به دنبالشان راه افتاد و ديد چند كوچه آن طرفتر از اسب پياده شدند و در خانه اي را زدند و رفتند تو.

دختر رفت از شكاف در نگاه كرد؛ ديد چهل حرامي دور تا دور نشسته اند. سر دسته حرامي ها از زن پرسيد «چرا دير كردي امشب؟»

زن جواب داد «چه كار كنم خوابش نمي برد.»

بعد تا سحر زدند و رقصيدند و شادي كردند.

دختر پيش از خانم برگشت خانه و رفت سر جايش دراز كشيد و خودش را زد به خواب.

طولي نكشيد كه خانم به خانه رسيد و از توي قوطي كوچكي يك پر و مقداري روغن درآورد. روغن را با پر به گردن شوهرش ماليد و سرش را چسباند به گردنش.

مرد عطسه كرد و بيدار شد. به زنش گفت «كجا رفته بودي بدنت سرد است.»

زن گفت «تو كه نمي داني من تا صبح از دل درد چه مي كشم و چند مرتبه بايد بروم بيرون.»

فردا شب وقت خواب كه رسيد دختر باز هم دم پاي آقا و خانم خوابيد.

نيمه هاي شب زن مثل شب پيش يواش بلند شد سر شوهرش را بريد گذاشت كنج طاقچه و از خانه رفت بيرون.

دختر پاشد. قوطي را آورد و با پر و روغن سر مرد را چسباند به بدنش. مرد عطسه كرد و بيدار شد و از دختر سراغ زنش را گرفت.

دختر گفت «پاشو برويم زنت را نشانت بدهم.»

آن وقت مرد را به جايي برد كه شب پيش زنش به آنجا رفته بود.

مرد ديد چهل حرامي گرد هم نشسته اند و زنش دارد وسط آن ها مي زند و مي رقصد. خواست برود تو و حسابشان را برسد, اما ديد اين طوري زورش به آن ها نمي رسد. رفت به اصطبل و اسب ها را باز كرد. اسب ها سر و صدا راه انداختند و شروع كردند به شيهه كشيدن. مرد برگشت دم در اتاق ايستاد. شمشيرش را كشيد و سر هر كسي را كه از اتاق آمد بيرون زد.

وقتي همه حرامي ها را كشت, رفت سراغ سر دسته حرامي ها و زنش كه توي اتاق مانده بودند. آن ها را هم از دم شمشير گذراند و برگشت دست دختر را گرفت و برگشتند خانه.

به خانه كه رسيدند, مرد به دختر گفت «بيا زن من بشو تا تمام مال و ثروتم را به تو بدهم.»

دختر گفت «نه! من دل در دام ديگري دارم. اگر مي خواهي به من خوبي كني قوطي پر و روغن را به من بده.»

مرد قوطي را به دختر داد.

دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟»

آه گفت «همان طور كه ديده بودي مثل سنگ افتاده و از جايش جم نخورده.»

دختر گفت «من را ببر بالا سرش.»

آه دختر را برد به همان باغي كه شوهرش در آنجا افتاده بود. دختر قوطي را درآورد و با پر كمي روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه اي كرد؛ پاشد نشست و دختر را بغل كرد و بوسيد.

درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.

شما را به خير و ما را به سلامت!

 

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در یکشنبه 1384/06/06 و ساعت  | 
و پشت پنجره دلنواز فولادت ...
دوستان سلام ... ممنون که به من سر زدید و من رو بی نصیبت از مهر و محبتاتون نذاشتید.

بالاخره بعد از یک و نیم سال دوری ، دوباره قسمت شد که به پابوسی امام رضا ( علیه السلام ) مشرف شم . جای همتون خالی بود .....

و پشت پنجره دلنواز فولادت

*** 

کبوتری حرم اندیش دیده ام در خویش

عروج بال و پری را کشیده ام در خویش

زبس که فرصت پرواز بود و بال نبود

تمام خون دلم را مکیده ام در خویش

ز عنکبوتی این نفس تازه می فهمم

که تا به حال قفس می تنیده ام در خویش

اگر که دیر شد زائرت ، گناهم چیست ؟

دلی به عشق تو می پروریده ام در خویش

به اقتدای صف سبحه کبوترهات

اذان نگفته دو زانو خمیده ام در خویش

و پشت پنجره دلنواز فولادت

به استجاب دعایی رسیده ام در خویش

شبی که خیس شد از اشک ، شانه های ضریح

شکستن دل خود را شنیده ام در خویش

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا - ع -

وقتی که داشتم بر می گشتم ، تو صفحه آخر یکی از روزنامه ها این شعر رو دیدم که براتون اینجا نوشتم

شعری هست از ... مجتبی نظام ابادی - برد سکنی ...

ممنون که منو تنها نمی زارید

 

|+| نوشته شده توسط غریب ترین آشنا در شنبه 1384/06/05 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar