داستان کوتاه
دو سه ماهی می شد که می دیدمش . هر روز صبح ، وقتی می خواستم برم سر کار ، از کنارم رد می شد . دفعۀ اولی که دیدمش خوب یادمه . اون روز خواب مونده بودم و بدون اینکه صبحانه بخورم از خونه زدم بیرون . از بس عجله داشتم ، بند کفشامو نبستم و دویدم توی کوچه . همین که سر کوچه رسیدم و خواستم بپیچم توی خیابون ، بند کفشـم رفت زیر پام . داشـتم می افتادم اما هـر طـوری بود خودمـو نگه داشتم و بی اختیـار به اون که داشت از روبـرو می اومد ، تنه زدم . چون عجله داشتم ، سریع برگشتم و گفتم : ببخشید ... تا اومدم حرفمو ادامه بدم ، لبخند زد و به راهش ادامه داد . نمی دونم چقدر طول کشید تا به خودم اومدم و یادم افتاد که دیرم شده . حرکت کردم اما قدم زنان ؛ به این فکر نمی کردم که ممکنه دیر برسم . فقط توی فکر اون بودم . با اینکه یه نظر بیشتر ندیده بودمش ، اما توی ذهنم نقش بسته بود . تناسب عجیبی بین اجزاء صورتش بود و لبخندش که منو زیر و رو کرد ، واقعاً گیرا بود . اون روز دیر رسیدم شرکت و رئیسم یه تذکر درست و حسابی بهم داد . اما واسه م مهم نبود . نمی دونم اون روز چه جوری گذشت فقط می دونم که هیچ کاری نتونسـتم انجام بدم . قاطی کرده بودم . انگـار ذهنم قفل شده بود .
روزای بعـد سعی می کردم زودتر بیدار بشم تا هر طـور شده ببینمش . سر کـوچه می ایستادم و وقتی که از دور می دیدمش ، راه می افتادم و از کنارش رد می شدم . فکر می کنم اونم به دیدن من عادت کرده بود ؛ با وجودیکه هیچوقت به من نگاه نمی کرد . همیشه سعی می کردم طرح صورتش رو توی ذهنم بکشم . چشامو می بستم و به اون فکر می کردم . هر چی بیشتر فکر می کردم ، بیشتر به عمق احساسم پی می بردم . احساسی که تا اون موقع تجربه ش نکرده بودم . منی که همیشه سرم توی لاک خودم بود و با هیچ دختری ، حتی همکلاسی های دانشکده ، بیشتر از چند کلمه صحبت نکرده بودم ، حالا با یه خنـده اسـیر شده بودم . هر روز که می گذشت بیشـتر باهاش احسـاس صمیمیت می کردم . حس می کردم می شناسمش ، با اینکه هیچ برخوردی ، به جز دفعۀ اول ، با هم نداشتیم . وقار عجیبی توی حرکاتش بود . خیلی آروم و شمرده قدم برمی داشت و همیشه یه لبخند گوشۀ لبش بود که منو دیوونه می کرد .
دو سه روزی می شد که داشتم به این فکر می کردم که باید خودم رو از این وضعیت نجات بدم . می خواستم برم باهاش صحبت کنم و همه چی رو بگم . حرفایی رو که می خواستم بهش بگم ، بارها با خودم تکرار کرده بودم . تصمیم گرفتم اول برم دنبالش و ببینم کجا میره ، تا بعد باهاش صحبت کنم .
اون روزو مرخصی گرفتم و مثل همیشه سرکوچه منتظرش شدم . بعد از چند دقیقه اومد . مثل همیشه آراسته و موقر . این دفعه وقتی رد شد یه نگاه بهم انداخت که همه تنم رو سوزوند . دنبالش راه افتادم ، چند تا کوچه رو رد کرد و وارد یه خیابون شد . توی خیابون یه لحظه برگشت و منو دید . خجالت کشیدم . خودم هم هیچوقت فکر نمی کردم که یه روز دنبال یه دختر راه بیفتم . اما اینبار فرق داشت ، انگار اون بود که منو دنبال خودش می کشوند . رسید جلوی یه ساختمون . وقتی می خواست وارد بشه ، برگشت و یه بار دیگه یه نگاه به من کرد . این دفعه لبخند نمی زد ولی همون جذابیت و معصومیت توی چهره ش بود . وقتی رفت داخل ساختمون ، تازه به خودم اومدم و تابلوی جلوی ساختمون رو خوندم : « مدرسه استثنایی ... » دنیا دور سرم چرخید ، پاهام بی حس شد ، نمی تونستم روی پاهام وایستم . نشستم کنار جوی آب . نمی دونستم چه کار باید بکنم . هزار تا سؤال توی ذهنم بود . بی اختیار یاد اون روز و اولین باری افتادم که دیده بودمش . اون لبخندی که بدون هیچ کلامی تحویل من داده بود . نمی تونستم تصور کنم کسی که این همه مدت ، شب و روز ، به یادش بودم ، مشکلی داشته باشه ، اما باید با واقعیت کنار می اومدم .
دو سه ساعتی به همین وضعیت گذشت . فکرای جورواجوری از ذهنم می گذشت . نزدیک ظهر بود که تصمیم خودم رو گرفتم . من اونو می خواستم ، هر جوری که باشه ، حتی ... . منتظر شدم تا اینکه ظهر از ساختمون اومد بیرون و راه افتاد توی خیابون . دنبالش رفتم ، پاهام می لرزید و قلبم تند تند می زد . دیگه نمی تونستم تحمل کنم . سرعتمو بیشتر کردم و بهش نزدیک شدم . دیگه تقریباً پشت سرش بودم . رفتم کنارش و گفتم : ببخشید خانم . یه نگاه کرد و جوابی نداد . دوباره گفتم : ببخشـید خانم ، می تونم باهاتون صحبت کنم . یه دفعـه وایستاد . احساس کردم قلبم نمی زنه . یه لبخند زد و گفت : بفرمایید . داشتم پر در می آوردم . باورم نمی شد که دارم صداشو می شنوم ...
بعداً فهمیدم که اون مربی مؤسسه ست و خودش هیچ مشکلی نداره ؛ و حالا ما با همیم ... با هم .
پ.ن: صمیمانه از تمام شما دوستان محترمم تشکر میکنم که همواره کنارم بودید و از تمامی شما عزیزان معذرت میخوام که نتونستم پیشتون بیام ... به خاطر بعضی مشکلات فقط فرصت میکنم اینجا رو آپ کنم و متاسفانه نمی تونم به همه شما سر بزنم ...انشا الله سعی خواهم کرد در زمانی نزدیک به دیدار تمامی شما بزرگواران بیام ... در پناه حق .. پاینده و موفق باشید .. یا علی
غریب ترین آشنا
با تشکر از غریبستان عشق