داستان کوتاه " پری دریایی "

 

پری دریایی

" السی " دختر بچه هشت ساله ای بود که با پدر و مادرش در خانه ای نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد و به همین خاطر روزی سه ، چهار ساعت داخل آب یا توی ساحل بود . در یکی از روزها " السی " از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی می فروخت ، داستانی در مورد پری دریایی شنید . از آن روز به بعد دخترک هشت ساله تمام هوش و حواسش پی آن بود که چگونه می تواند تبدیل به یک پری دریایی شود .

او ابتدا این سؤال را از پدرش پرسید ، اما پدر " السی " که تمامم فکرش این بود که روزها تعداد بیشتری پیراشکی در کنار ساحل بفروشد ، با بی حوصلگی به او جواب سربالا داد . پس از آن دخترک از مادرش ، همسایه ها و خلاصه از هر کسی که می شناخت این سؤال را پرسید اما جواب را پیدا نکرد تا اینکه یک روز حوالی ظهر که طبق معمول هر روز به دستور پدرش ، باید پیراشکی های داغی را که مادر در خانه درست می کرد به دست او می رساند ، حدود ۲۰ پیراشکی توی سینی گذاشت و کنار ساحل به سوی دکه ی پدرش راه افتاد که ناگهان چشمش به مردی افتاد که کنار آب نشسته بود " السی " که خبر نداشت آن مرد یک دله دزد است ، به سویش رفت و از او پرسید : "چگونه می توان پری دریایی شد ؟ "

مرد دزد وقتی چشمش به پیراشکی ها افتاد ، فکری به سرش زد و نقطه ای را در فاصله صد متری - داخل دریا - به " السی " نشان داد و گفت : " تو باید تا آنجا شناکنان بروی و از کف دریا که عمقش فقط یک متر است ، پنج تا صدف برداری و بیاوری اینجا تا من راز پری دریایی شدن را به تو بگویم . "

دختر بینوا با خوشحالی سینی پیراشکی ها را به دست مرد دزد سپرد و به آب زد و صد متر را شنا کرد و هر طوری بود از کف دریا پنج صدف پیدا کرد و راه رفته را برگشت اما وقتی مرد را ندید تازه فهمید کلک خورده است ! لذا در حالی که گریه می کرد نگاهی به صدفها انداخت که ناگهان دید داخل یکی از صدفها ، مرواردیدی درشت و درخشان وجود دارد !

" السی " معطل نکرد و با سرعت به طرف دکه ی پدرش دوید ... آری ، دخترک شاید نمی دانست چگونه می توان پری دریایی شد ، اما خوب می دانست که قیمت آن مروارید برابر است با قیمت تمام مغازه هایی که در ساحل دریا قرار دارد !

            نوشته : الساندرو پوپل

میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) تبریک باد

الله اکبر و الحمدلله


چه سروری؟ چه صدایی؟ چه بویی و چه انقلابی؟
زمین به یک باره زیر و رو شد. آسمان به یک باره در شوق طپید.و باز فرش مهبط عرشیان شد. خورشید گیسوان طلایی اش را پهن کرده؟ ماه جام های نقره ای اش را لبریز ستاره های لبخند کرده و گوشواره های عطر و گلاب را بر سر هر گلبن و غنچه می آویزد.
محمد آمد و مروت را به تعجب وا داشت.
یا محمد! دستهایمان را بگیر تا با تو، بهترین بهار را تلاوت کنیم و تفسیر عشق را دریابیم.

چه سروری؟ چه جشنی و چه غوغایی؟
یابن رسول الله! تو شوکت و پیراستگی و اقتدار اسلام را حیاتی دیگر بخشیدی! مکتب عشق را شور دگری دمیدی و در معبد سیاه شب، تابش خورشید را هدیه آوردی و دانشگاه صدق و صفا را رنگی تازه بخشیدی!
طلوع باغبان انسانیت، شکوه صداقت، نمود بندگی و ترنم راز و نیاز را جشن می گیریم و از درگاه خداوند طلب می کنیم که همگان ما را از شیعیان واقعی اش قرار دهد.
سلام و صلوات خدا بر محمد و فرزندان غریب و تنهایش که در قبرستان محزون بقیع، بقعه ای خاک آلود دارند.....

عاشقانه ...


داستان کوتاه

دو سه ماهی می شد که می دیدمش . هر روز صبح ، وقتی می خواستم برم سر کار ، از کنارم رد می شد . دفعۀ اولی که دیدمش خوب یادمه . اون روز خواب مونده بودم و بدون اینکه صبحانه بخورم از خونه زدم بیرون . از بس عجله داشتم ، بند کفشامو نبستم و دویدم توی کوچه . همین که سر کوچه رسیدم و خواستم بپیچم توی خیابون ، بند کفشـم رفت زیر پام . داشـتم می افتادم اما هـر طـوری بود خودمـو نگه داشتم و بی اختیـار به اون که داشت از روبـرو می اومد ، تنه زدم . چون عجله داشتم ، سریع برگشتم و گفتم : ببخشید ... تا اومدم حرفمو ادامه بدم ، لبخند زد و به راهش ادامه داد . نمی دونم چقدر طول کشید تا به خودم اومدم و یادم افتاد که دیرم شده . حرکت کردم اما قدم زنان ؛ به این فکر نمی کردم که ممکنه دیر برسم . فقط توی فکر اون بودم . با اینکه یه نظر بیشتر ندیده بودمش ، اما توی ذهنم نقش بسته بود . تناسب عجیبی بین اجزاء صورتش بود و لبخندش که منو زیر و رو کرد ، واقعاً گیرا بود . اون روز دیر رسیدم شرکت و رئیسم یه تذکر درست و حسابی بهم داد . اما واسه م مهم نبود . نمی دونم اون روز چه جوری گذشت فقط می دونم که هیچ کاری نتونسـتم انجام بدم . قاطی کرده بودم . انگـار ذهنم قفل شده بود .

روزای بعـد سعی می کردم زودتر بیدار بشم تا هر طـور شده ببینمش . سر کـوچه می ایستادم و وقتی که از دور می دیدمش ، راه می افتادم و از کنارش رد می شدم . فکر می کنم اونم به دیدن من عادت کرده بود ؛ با وجودیکه هیچوقت به من نگاه نمی کرد . همیشه سعی می کردم طرح صورتش رو توی ذهنم بکشم . چشامو می بستم و به اون فکر می کردم . هر چی بیشتر فکر می کردم ، بیشتر به عمق احساسم پی می بردم . احساسی که تا اون موقع تجربه ش نکرده بودم . منی که همیشه سرم توی لاک خودم بود و با هیچ دختری ، حتی همکلاسی های دانشکده ، بیشتر از چند کلمه صحبت نکرده بودم ، حالا با یه خنـده اسـیر شده بودم . هر روز که می گذشت بیشـتر باهاش احسـاس صمیمیت می کردم . حس می کردم می شناسمش ، با اینکه هیچ برخوردی ، به جز دفعۀ اول ، با هم نداشتیم . وقار عجیبی توی حرکاتش بود . خیلی آروم و شمرده قدم برمی داشت و همیشه یه لبخند گوشۀ لبش بود که منو دیوونه می کرد .

دو سه روزی می شد که داشتم به این فکر می کردم که باید خودم رو از این وضعیت نجات بدم . می خواستم برم باهاش صحبت کنم و همه چی رو بگم . حرفایی رو که می خواستم بهش بگم ، بارها با خودم تکرار کرده بودم . تصمیم گرفتم اول برم دنبالش و ببینم کجا میره ، تا بعد باهاش صحبت کنم .

اون روزو مرخصی گرفتم و مثل همیشه سرکوچه منتظرش شدم . بعد از چند دقیقه اومد . مثل همیشه آراسته و موقر . این دفعه وقتی رد شد یه نگاه بهم انداخت که همه تنم رو سوزوند . دنبالش راه افتادم ، چند تا کوچه رو رد کرد و وارد یه خیابون شد . توی خیابون یه لحظه برگشت و منو دید . خجالت کشیدم . خودم هم هیچوقت فکر نمی کردم که یه روز دنبال یه دختر راه بیفتم . اما اینبار فرق داشت ، انگار اون بود که منو دنبال خودش می کشوند . رسید جلوی یه ساختمون . وقتی می خواست وارد بشه ، برگشت و یه بار دیگه یه نگاه به من کرد . این دفعه لبخند نمی زد ولی همون جذابیت و معصومیت توی چهره ش بود . وقتی رفت داخل ساختمون ، تازه به خودم اومدم و تابلوی جلوی ساختمون رو خوندم : « مدرسه استثنایی ... » دنیا دور سرم چرخید ، پاهام بی حس شد ، نمی تونستم روی پاهام وایستم . نشستم  کنار جوی آب . نمی دونستم چه کار باید بکنم . هزار تا سؤال توی ذهنم بود . بی اختیار یاد اون روز و اولین باری افتادم که دیده بودمش . اون لبخندی که بدون هیچ کلامی تحویل من داده بود . نمی تونستم تصور کنم کسی که این همه مدت ، شب و روز ، به یادش بودم ، مشکلی داشته باشه ، اما باید با واقعیت کنار می اومدم .

دو سه ساعتی به همین وضعیت گذشت . فکرای جورواجوری از ذهنم می گذشت . نزدیک ظهر بود که تصمیم خودم رو گرفتم . من اونو می خواستم ، هر جوری که باشه ، حتی ... . منتظر شدم تا اینکه ظهر از ساختمون اومد بیرون و راه افتاد توی خیابون . دنبالش رفتم ، پاهام می لرزید و قلبم تند تند می زد . دیگه نمی تونستم تحمل کنم . سرعتمو بیشتر کردم و بهش نزدیک شدم . دیگه تقریباً پشت سرش بودم . رفتم کنارش و گفتم : ببخشید خانم . یه نگاه کرد و جوابی نداد . دوباره گفتم : ببخشـید خانم ، می تونم باهاتون صحبت کنم . یه دفعـه وایستاد . احساس کردم قلبم نمی زنه . یه لبخند زد و گفت : بفرمایید . داشتم پر در می آوردم . باورم نمی شد که دارم صداشو می شنوم ...

بعداً فهمیدم که اون مربی مؤسسه ست و خودش هیچ مشکلی نداره ؛ و حالا ما با همیم ... با هم .

 

پ.ن: صمیمانه از تمام شما دوستان محترمم تشکر میکنم که همواره کنارم بودید و از تمامی شما عزیزان معذرت میخوام که نتونستم پیشتون بیام ... به خاطر بعضی مشکلات فقط فرصت میکنم اینجا رو آپ کنم و متاسفانه نمی تونم به همه شما سر بزنم ...انشا الله سعی خواهم کرد در زمانی نزدیک به دیدار تمامی شما بزرگواران بیام ... در پناه حق .. پاینده و موفق باشید .. یا علی 
 
                                                                                                                                                        غریب ترین آشنا

با تشکر از غریبستان عشق

اولین روز امامت امام زمان (عج)

 فرا رسیدن یکهزار و صد و شصت و هفتمین " 1167 " سالگرد

امامت تنها منجی عالم بشریت امام زمان (عج)

را به تمامی شما عزیزان تبریک و تهنیت عرض می کنم

سلام بر مهدی صاحب الزمان (عج)

شکر خدا ... ! 

یک سال به دیدار تو نزدیک تر شده ایم ...

شهادت امام حسن عسکری (ع)

 

... آسمان تیره و تار، امروز حکایتی دیگر دارد و باز دل، در تلاطم غم و اندوه، در لجه ماتم نشسته است. و برای او زمان، زمان رهیدن از بند غربت و از قفس ماتم است.

 

 

حسن را به سامرا فراخوانده بود و در اسارتی دلگیر، کاشانه اش را زندانش کرد لیکن، محبوب آسمانی و محبوس زمینیان خاک پرست، از پشت دیوارهای بلند زندان، نور هدایت خویش را میگسترانید و باز اینچنین شیعیان به اعتبار وجود امام، جان میگرفتند . چشمان خسته حسن، با تمام دردها و غصه ها، در آرامش بی وصف، سرود طلوع صبح صادق و خورشید جان فزا را زمزمه می کرد و مشتاقانه او نیز به انتظار اوست. اینک که خانه اش، زندان است و مدام در زیر چشمان خبیث ابلیس مراقبت می شود، عاشقانه هم از حبس تن و هم از حبس دشمن پر می کشد و با گل بوسه ای عارفانه کودک خرد و خردمند خود را با روزگاری بس فراخ و پرداستان تنها میگذارد بر او و پدران پاکش درود و صلوات.

 

داستان کوتاه "هافتون ساده دل"

 

هافتون ساده دل

" هافتون " ، پیرمرد ساده دلی بود که در یکی از شهرهای کوچک سوئد ، نانوایی داشت ، اما درآمدش آنقدر نبود که شکم هشت سرعائله اش را اسیر کند ، بنا براین هر روز دنبال راه چاره ای می گشت ... تا یک روز جوان دانشجویی اتفاق گذرش به آن شهر کوچک افتاد و چون پولی به همراه نداشت ، به این فکر افتاد تا حقه ای بزند و یکی ، دو روز در آن شهر بخورد و بخوابد و بعد هم پولی به چنگ بیاورد و سپس از آنجا برود .

او با کمی پرس و جو فهمید که " هافتون " همان پیرمرد ساده لوحی است که او دنبالش می  گردد ، به همین دلیل به سراغ پیرمرد رفت و گفت : من مالک پنج شهر در سوئد هستم ، اگر تو سه روز از من پذیرایی کنی ، من بنچاق مالکیت استکهلم - مرکز و پایتخت سوئد - را به تو می دهم .

" هافتون " هم که خیلی ساده دل بود حرف جوان را پذیرفت و به این ترتیب پس از سه روز پذیرایی ، درآمد یک هفته اش را نیز به او داد و جوان دانشجو در عوض روی تکه ای کاغذ نوشت ‌: من گواهی می دهم که تو مالک استکهلم هستی و آن را به پیرمرد داد .

از فردای آن روز " هافتون " در تلاش بود که یک روز به استکهلم برود و پایتخت سوئد را به کسی بفروشد و برگردد ، اما گرفتاری ها باعث شد که " هافتون " هشت سال بعد به شهر استکهلم برود . در این مدت در زندگی دانشجوی جوان نیز اتفاقات زیادی رخ داد .

" هافتون " پس از چند روز به استکهلم رسید و از بدو ورود حرفش را به مردم زد ، اما شهروندان می خندیدند و او را مسخره می کردند . لذا " هافتون " تصمیم گرفت به دیدن شهردار استکهلم برود و این کار را با هر سختی که بود انجام داد ... اما همین که پا داخل اتاق شهردار گذاشت دانشجوی جوان هشت سال قبل را - که در طول هشت سال شانس با او یار و شهردار استکهلم شده بود - شناخت و البته که رنگ آقای شهردار نیز پرید !

*****

وقتی " هافتون " به شهر کوچکشان برگشت ، هیچ کس حرف او را باور نمی کرد که مدعی بود بنچاق استکهلم را به شهردار استکهلم ، ۸۰ هزار کرون فروخته است !

 

نوشته : هولزن ادستروم         

    

رحلت جانگداز پیامبر اکرم (ص) , امام حسن (ع) , امام رضا (ع)

سوگ آسمان


کمر آسمان شکست و باز در غم رحلت بهار، شعر باران را زمزمه کرد. امروز مردي از جهان چشم فروبست که سايه گستر محبت و عاطفه در عصر جاهليت و درد بود. امروز به سوي آسمان پرکشيد که عمري سرود پرواز و رهيدن را سر مي داد. و امرزو داغ مردي بر سينه ها، نشان گذاشت که تا دنيا دنياست مهرش مدال افتخار عاشقان است و دلدادگان.
آري محمد(ص)، همان آذرخش دوران جهل و روشني بخش شام تيره فهم، از خاک به افلاک و به سوي بهشت برين الهي رحلت کرد. و اينک چه دلها پر خون است و چه مرثيه ها که نمي خواند! چرا که بهانه زيبايي و هستي عزم سفر کرده و فاطمه و علي را با دنيايي از زشتي ها و ناپاکي ها تنها گذاشته است.
 

اي محمد(ص)؛ برخيز و بنگر، پس از رحلت تو، نه حرمت ياس را نگاه داشتند و نه حرمت احساس را.
اي محمد(ص)؛ برخيز و بنگر، پس از رحلت تو خانه نازدانه ات را به آتش کين، سوزاندند و جانشين تو را دست بسته به بيعت با شب بردند.
اي محمد(ص)؛ برخيز و بنگر، که چگونه دين را جاهلانه و مغرضانه چپاول کرده اند چگونه اجازه داده اند که خزان، گلواژه هايش را ناديده انگارد.
اينک که روزهاي پاياني زندگاني توست، آغاز رنج فاطمه و آغاز تنهايي علي است.
اي محمد(ص)؛ حرمت سيد جوانان اهل بهشت را پاس نداشتند و باز امروز جگر حسن را به مهماني زهر، پاره پاره کردند و بر طشت به نظاره نشاندند.
ای محمد(ص)؛ در مقابل ديدگانت فرزندت را تيرباران می کنند و او را دوباره با خون پيوند می دهند.
باز امروز، چهره زرد حسن، حکايت درد هجران توست و سيلي مادر، و باز امروز لبهاي خونين حسن، خاطره کربلا را زنده مي¬کند.
اي محمد(ص)؛ برخيز و بنگر که چگونه نور دو چشمانت در همين نزديکي، در بقيع در غربتي بي وصف و در ميان گرد و خاک فراموشي و ناسپاسي مردمان بعد از تو مظلومانه آرميده است.
اي محمد(ص)؛ درد فراق تو، شرري آتشين بر پيکره دل هاي لاله گون زد و اين آغازي بود براي از درد گفتن و ماتم ديدن.
سلام خدا و درود ما بر تو و خاندان پاکت و لعنت خدا و نفرين ما بر دشمنان تو و خاندانت.
ان شاء الله.

 

 

 

رستاخیز طوس
 

اينک ابرهاي تيره خيانت آسمان شهر طوس را فراگرفته است. اينک طنين غربت و درد دوباره سهم زمين شده است. و باز اينک جام زهر است
و جگر معصومانه مردي از نسل ساقي مهرورزي.
امروز روز مرگ اقاقي­ها و شقايق­هاست. امروز رستخيز عظيمي است که ناگاه در کره خاکي زمين روي مي­دهد و امروز...
... رضا که از رضايت رب خویش، سيراب گشته است عارفانه پر مي­کشد و باز مرثيه غربت و مظلوميت را بر دفتر تاريخ به يادگار مي گذارد.


اي هشتمين امام و اي هفتمين قبله جان، اين چه سرّي است که باز کوچه ها بايد شاهد غربت و اندوه باشد. قلب ما گواهي مي دهد، بين کاخ پوشالي ظلم تا خانه آسماني تو، مادرت فاطمه و پدرت علي همراهي ات کرده اند.
اي مهربان و اي غريب، اين تنها تو نبودي که در کوچه ها درد را تجربه کردي! اين هميشه سهم خوبان و معصومان است که درد، سيلي، سنگ، زهر، تير و شمشير را تجربه کنند.
مولا جان اي شاه خراسان و اي سلطان مشرق، در روز شهادتت عاشقانه با دل هايي آکنده از درد و ناله هايي سرشار از آه، به سوگ نشستيم و اشکواره مي سراييم.
اي امام؛ نامت هماره يادمان رأفت است و مهرباني، يادت هميشه طراوت بخش دل است و سينه، درگاهت دمادم آسايشگاه غريبان و سائلان.