زندان
"مايكل" به جلو نگاه كرد و مرد سياهپوش را ديد كه به او زل زده بود. ياد دوستش "جيمي" افتاد كه هميشه در مورد اين مرد سياهپوش ميگفت :
ـ او يك زندانبان مخصوصه كه تا خودت قبول نكني ، حكم زندان رو برات نميخونه!
"مايكل" نگاهي به هم بندش انداخت كه با اشتياق به او نگاه ميكرد ، بعد ياد همكارش "استوارت" افتاد كه او را قبلاً در اين مورد نصيحت كرده بود :
ـ "مايكل" فريب خندههاي اين گونه همبندها را نخور ... اونها شايد ابتدا بهت لبخند بزنند و محيط رو برات تبديل به بهشت كنند ... اما خيلي زود بلايي سرت ميارند كه از ترس آنها هم كه شده از اين زندان فرار ميكني ...
"مايكل" نگاهي به اطرافش كرد ; در ميان مدعوين ، خيليها مانند او طعم اين زندان را چشيده بودند ، اما حالا براي او كف ميزدند! و بعد ناگهان ياد حرف مادربزرگش افتاد كه هميشه ميگفت : "خيليها ميگن با اين كار وارد زندان ميشي ... اما باور كن اين زندان ، از بهست هم قشنگتره! " با تداعي حرف مادربزگ ، "مايكل" همه حرفها را فراموش و رو به مرد سياهپوش كرد و دست همبند سفيد پوشش را گرفت و با صداي بلند گفت : بله ...
مهمانان جشن عروسي براي عروس و داماد كف مرتب زدند !
نوشته: تينا بارنميل
آخرين روز ترم ....
در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .

استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند .
ناشناس
