داستان کوتاه "عزیزان"
عزيزان
مادرم پاي تلفن نشسته بود و يكريز حرف مي زد . اين بار اما بر خلاف هميشه كه وقتي با دوستش از نوع پخت كيک تمشک و لباسهاي جديدي كه مد شده است گفتگو مي كرد ، داشت يك ماجراي جذاب را براي "لوسي" كه دوستش بود تعريف مي كرد : من زن بيچاره اي رو ميشناسم كه الان دوساله دچار ريزش مو و كچلي شده و كلاه گيس مي گذاره ، اما بچه هاش آنقدر به اين زن بدبخت بي توجه هستن كه متوجه كچلي مادرشون نشدن! بالاخره تلفن مادر تمام شد و همين كه گوشي را گذاشت از او پرسيدم :مادر اين زن بيچاره كه ميگي كيه ؟ و مادر يك دفعه بغضش تركيد و گفت :
- اون زن بدبخت منم ، اما سه فرزندم و حتي تو كه پسر بزرگم هستين آنقدر به من بي توجهين كه يك بار هم ازم نپرسيدين مادر چرا هر هفته مدل موهات رو تغيير ميدي ؟!
مادر مشغول گريه بود ،من هم ناراحت شدم ، اما خنده ام هم گرفت ! يكي ، دوبار هم دهان باز كردم تا بگويم : مادر تو كه چنين انتظاري داري ، چطور خودت متوجه رنگ پريدگي من نشدي كه سه ساله دارم دياليز مي كنم ؟ حتي لب باز كردم كه بگويم ... اما نگفتم تا عذاب نكشد !
پ.ن:
- هميشه آنگونه با ديگران رفتار كنيم كه انتظار داريم با ما آنگونه رفتار كنند .
- اگر احيانا در برخورد با يكي از عزيزانمان دچار مشكل شديم ابتدا خود را مقصر ديده و اشكال كار را در خودمان بجوييم.
