ني ني كوچولو


مدت زيادي از تولد برادر كوچكتر نگذشته بود، برادر بزرگتر كه چهار پنج سالي داشت مدام به پدر و مادرش اصرار مي كرد كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.

پدر و مادر ميترسيدند او هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند، اين بود كه جوابشان هميشه نه بود.

اما در رفتار برادر بزرگتر هيچ نشاني از حسادت ديده نميشد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر ميشد، بالأخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند.

برادر بزرگتر با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش ميتوانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند، آنها ديدند كه او آهسته بطرف برادر كوچكترش رفت، صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت :

"ني ني كوچولو به من بگو خدا چه جوري بود؟ من داره يادم ميره!"




    ... نوشته: ناشناس .....        

..:: Nails and Holes ::..


There was a boy who was always losing his temper.

His father gave him a bag full of nails and said to him, “My son, I want you to hammer a nail into our garden fence every time you need to direct your anger against something and you lose your temper.”

So the son started to follow his father’s advice.

On the first day he hammered in 37 nails, but getting the ails into the fence was not easy, so he started trying to control himself when he got angry.

As the days went by, he was hammering in less nails, and within weeks he was able to control himself and was able to refrain from getting angry and from hammering nails.

He came to his father and told him what he had achieved.

His father was happy with his efforts and said to him: “But now,my son, you have to take out a nail for every day that you do not get angry.”

The son started to take out the nails for each day that he did not get angry, until there were no nails left in the fence.

He came to his father and told him what he had achieved.

His father took him to the fence and said, “My son, you have done well, but look at these holes in the fence.

This fence will never be the same again.”

Then he added: “When you say things in a state of anger, they leave marks like these holes on the hearts of others.

You can stab a person and withdraw the knife but it doesn’t matter how many times you say ‘I’m sorry,’ because the wound will remain

..:: دلگرمی فرات ::..

خبر به گوش فرات رسید.

باد گفته بود كاروانی از نور در راه است.

گفته بود به سوی تو می آیند.

گویی جنگی همان حوالی درخواهد گرفت!

جنگی میانِ سپاه حق و باطل.

گفته بود حواست باشد، مبادا بگذاری حسین و اهل بیت و یارانش لحظه ای تشنه سر كنند!

مبادا قطره های زلال را دریغ كنی از آنان!

به خدا سوگند، این آب مهریه مادرشان زهراست؛ نه فرات، كه هر چه آب در زمین است.

و فرات از همان لحظه مدام در شوق و بیم بود.

-به راستی آنها كنار من خواهند آمد؟ نكند میزبانِ خوبی نباشم برایشان؟

خدای من، چه خواهد شد؟

صدای جوی از دور به گوش می رسید.

كاروان در راه بود.

كاروانی با علمی افراشته.

*****

نمی فهمید.

-این همه سرباز اینجا چه میکنند‌!

فرات مبهوت مانده بود.

گویا تا به حال این همه سوار به چشم خود ندیده بود!

سربازهای قرمزپوش با چكمه های كثیفشان داشتند زلالی اش را می گرفتند.

-این ها كه اصحاب حسین نیستند!

آل طه را خوب می شناخت.

بزرگ شده بود با آنها؛ همگی پاك بودند و نجیب؛ اهل ویرانی نبودند؛ حتی اصحابشان هم.

-خدای من، اینها لشكریان عمربن سعد بودند.

آمده بودند تا میان او و حسین حائل شوند.

نه، او می خواست حسین را ببیند.

می خواست دست بكشد روی سرِ رقیه اش.

می خواست قطره ای آب به گلوی اصغرش برساند.

روزها می گذشت و هنوز سپاهیان عمر بن سعد فرات را از دیدار حسین و یارانش منع كرده بودند.

 فرات دل نگران بود.

دلش برای امام و اصحاب و كودكانش شور می زد.

فرات نمی خواست به چیزهایی كه نباید، فكر كند؛ به بی تابی رقیه؛ بی قراری اصغر، اصغر! او هنوز خیلی کوچك بود.

نمی توانست تحمل كند.

آن روز، باد بی قراری اهل حرم را به گوشش رسانده بود.

گفته بود كه اصغر در انتظار حتی یك قطره آب است.

گفته بود كه دخترها مشك های خالی را در دست گرفته اند و به در خیمه چشم دوخته اند.

گفته بود كه كسی بلند شده تا كاری بكند؛ كسی با قامتی رشید؛ كسی با علمی بر دوش.

گفته بود که بچه ها عباس صدایش می زنند، عمو عباس!


 فرات لحظه ای آرام گرفته بود.

-عباس!

-چه قدر این نام به دل می نشست!

*****

از دور دیدشان؛ دو سوار؛ دو ماه كه در روشنی روز طلوع كرده بودند؛ دو دلاور.

مشك ها در دست سوار علم بر دوش بود.

حالا دیگر خوب می شناختش؛ عباس، عمو عباس!

فرات از شوق سكوت كرده بود.

چشم هایش را بسته بود تا صدای نعل اسب هاشان را كه نزدیك و نزدیك تر می شدند، بهتر بشنود.

ناگاه هیاهویی بپا شد.

فرات چشم باز كرد.

-خدای من!

چه می دید؟ هزاران سوار قرمزپوش به سوی عباس (ع) و حسین (ع) می آمدند.

تیرها از هر طرف به سویشان نشانه رفته بود و شمشیرها در كمین سفیدی گلویشان بود.


فرات هراسان چشم به عباس دوخت.

-چه می كند؟!

-لشكر هر كدام به سمتی رفتند. دیگر نمی دیدشان.

-نه، این صدای نعل اسب او بود.


- فرات لبخند زد.

می دانست كه عباس بچه ها را از یاد نمی برد.

نزدیك و نزدیك تر شد.

حالا دیگر كنارش بود.

فرات می توانست دست بر پاهای رشیدش بكشد.

می توانست جرعه ای آب به لب های ترك خورده اش برساند.

عباس خم شد دست به فرات برد.

مشتی گرفت.

-خدای من، چه قدر زیبا است این چشم ها!

فرات حالا می توانست از نزدیك او را ببیند.

-چرا آب را باز گرداند؟!

مگر تشنه نبود؟

مگر نمی خواست جانی تازه كند؟

پس چرا؟

*****

قرن ها می گذشت.

فرات غمگین تر از همیشه چشم به گنبد طلایی عباس دوخته بود.

انگار بغضی سنگین راه گلویش را گرفته بود!

چه قدر خواسته بود بگوید و سكوت كرده بود!

انگار نمی شد از آن همه بزرگی با این كلمات كوچك حرف زد!

فرات تنها توانسته بود سكوت كند.

تنها دلگرمی اش كلامی بود كه باد از امام سجاد (ع) در وصف آن سوار علم بر دوش به گوشش رسانده بود:

«خدا رحمت كند عمویم، عباس را كه برادر خویش را برگزید و جان خود را فدای او كرد تا هر دو دست او جدا شد و خداوند به جای دو دست او، دو بال به او داد كه با فرشتگان در بهشت پرواز كند! عباس در روز قیامت نزد  خداوند جایگاهی دارد كه شهیدان به آن غبطه می خورند».

فرات روح پاك عباس را در كنار خود حس می كرد كه با بال های بهشتی اش آن حوالی پرواز می كند.

انگار عمو عباس هنوز می خواست برای بچه ها آب ببرد!


دلگرمی فرات؛

مرثیه ای برای حضرت عباس (علیه السلام)؛

اثر خانم حمیده رضایی (باران)؛

***********

- متن بالا :

- فرا رسيدن شهادت پنجمین و آخرین ستاره از 5 ستاره اهل کساء و علمدار دشت کربلاء و یاران با وفای امام حسین علیه السلام را به امام زمان عج و تمامی شما عزیزان تسلیت و تعزیت می گویم.

- پس می خواهم از ان خدائی که گرامی داشت مقام تو را و گرامی داشت مرا بخاطر تو که روزیم گرداند خونخواهی تو را در رکاب ان امام یاری شده از خاندان محمد ص ؛ خدایا قرار ده مرا نزد خودت ابرومند بوسیله حسین علیه السلام در دنیا و اخرت (فرازی از زیارت عاشورا)

- تو این شبهای عزیز التماس دعا از تمامی شما این عزیزان دارم

- یا حسین

..:: پوستری از حرم امام رضا(ع) ::..


تاکسی منتظرش بود.

از زير آينه و قرآن رد شد، بچه ها را بوسيد و پريد توی ماشين.

مسير را بهتر از راننده‌ی تازه‌کار می‌شناخت؛ او اشاره می‌کرد و راننده می‌شتابيد.

ساک دستی‌اش را برداشت و خود را به سالن فرودگاه رساند.

شلوغ بود و از همه شلوغ‌تر صف پروازهای به مقصد مشهد.

تا شنيد که همه‌ی پروازهای مشهد لغو شده، بی‌آن که بپرسد: چرا؟ اشک پهنای صورتش را گرفت.

يک گوشه‌ی سالن، پوستری از حرم امام رضا(ع) را ديد، دستی به رويش کشيد و اشک‌هايش را سترد.


ايستاد روبروی عکس گنبد: صلی الله عليک يا اباالحسن.....

سرش را پايين انداخت و با آرامش و اطمينان از پذيرش زيارتش به خانه برگشت.

منبع: شبكه امام رضا عليه السلام

:.. ایستگاه قطار ..:

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی
است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون
راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافري

.. تبیلغات انتخاباتی ..


يکي از سناتورهاي معروف آمريکا  درست هنگامي که از درب سنا خارج  شد، با يک اتومبيل تصادف کرد و در دم کشته شد.

 روح او در بالا به دروازه هاي بهشت  رسيد و سن پيتر از او استقبال کرد.


«خيلي خوش آمديد. اين خيلي جالبه. چون ما به ندرت سياستمداران بلند  پايه و مقامات رو دم دروازه هاي  بهشت ملاقات مي کنيم. به هر حال شما هم  درک مي کنيد که راه دادن شما به بهشت تصميم ساده اي نيست»

 سناتور گفت «مشکلي نيست. شما من را  راه بده، من خودم بقيه اش رو حل مي کنم»

 سن پيتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور ديگري ثبت شده، شما بايستي ابتدا يک روز در جهنم و سپس يک روز در بهشت زندگي کنيد. آنگاه خودتان بين بهشت و جهنم يکي را انتخاب کنيد» سناتور گفت «اشکال نداره. من همين الان تصميمم را گرفته ام. ميخواهم به بهشت بروم»

 سن پيتر گفت «مي فهمم. به هر حال ما دستور داريم. ماموريم و معذور»  و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پايين رفتند. پايين ... پايين... پايين... تا اينکه به جهنم رسيدند.

 در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبي روبرو شد. زمين چمن  بسيار سرسبزي که وسط آن يک زمين بازي گلف بود و در کنار آن يک ساختمان بسيار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسياري از دوستان قديمي سناتور منتظر او بودند و براي استفبال به سوي او دويدند.

 آنها او را دوره کردند و با شادي و خنده فراوان از خاطرات روزهاي زندگي قبلي تعريف کردند. سپس براي بازي بسيار مهيجي به زمين گلف رفتند و حسابي سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگي به کافهء کنار زمين گلف رفتند و شام بسيار مجللي از اردک و بره  کباب شده و نوشيدني هاي گرانبها صرف کردند. شيطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زيبا رقص گرم و لذت بخشي داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهميد يک روز او چطور گذشت.

 راس بيست و چهار ساعت، سن  پيتر به دنبال او آمد و او را تا  بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم  سناتور با جمعي از افراد خوش خلق و  خونگرم آشنا شد، به کنسرت هاي  موسيقي رفتند و ديدارهاي زيادي هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده  بود که واقعا نفهميد که روز دوم هم چگونه گذشت.

 بعد از پايان روز دوم، سن پيتر به دنبال او آمد و از او پرسيد که آيا تصميمش را گرفته؟

 سناتور گفت «خوب راستش من در اين مورد خيلي فکر کردم. حالا که فکر مي کنم مي بينم بين بهشت و جهنم من جهنم را ترجيح مي دهم»

 بدون هيچ کلامي، سن پيتر او را سوار آسانسور کرد و آن پايين تحويل شيطان داد. وقتي وارد جهنم شدند،

 اينبار سناتور بياباني خشک و بي آب و علف را ديد، پر از آتش و سختي هاي فراوان. دوستاني که ديروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس هاي بسيار مندرس و کثيف بودند!

 سناتور با تعجب از شيطان پرسيد «انگار آن روز من اينجا منظرهء ديگري ديدم؟ آن سرسبزي ها  کو؟ ما شام بسيار خوشمزه اي خورديم؟ زمين گلف؟ ...»

 شيطان با خنده جواب داد: «آن روز،  روز تبليغات بود... امروز ديگر تو راي دادي.

با تشکر از: آسمان دل

" كوه نورد "


 شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید.

همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد و در حالی که سقوط می کرد از کوه پرت شد و فقط لکه های سیاه در مقابل چشمانش می دید.

احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند.

در لحظه ی سکون چاره نداشت جز این که فریاد بزند..(خدایا کمکم کن).

ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید: ازمن چه می خواهی؟. . .

ای خدا نجاتم بده! . . .

واقعا باور داری که می تونم تو رو نجات بدم؟ . . .

البته باور دارم. . .

اگر باور داری طناب دور کمرت رو پاره کن . . .

[یک لحظه سکوت] . . .

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک یوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود. و او کمتر از یک متر با زمین فاصله نداشت.

*****
دوستان عزیزم سلام
یک دسته گل  تقدیم گلهای قشنگی مثل شما   که تو این ۳ماه با محبتاتون منو شرمنده کردید.
جای شما خالی  (البته جاهایی که خوشگذشت)  سفره دیگه هم خوبی داره هم بدی .

بستنی بی شکلات ؟!!


در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:

- بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:

- ٣٥ سنت

- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:

- براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

 

                                                                                                         جور ديگر بايد ديد...

.. مداد رنگی سفید ..


همه ی مدادرنگی ها مشغول بودند بجز مداد سفید

هیچکسی به او کار نمیداد همه میگفتند:

توبه هیچ دردی نمی خوری

یک شب که مدادرنگی ها توی سیاهی کاغذ

گم شده بودند مداد سفید تا صبح کارکرد

ماه کشید مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید

که کوچک و کوچک و کوچکتر شد

صبح توی جعبه ی مدادرنگی جای خالی او

با هیچ رنگی پرنشد

..::. صف .::..


باران بدجوری به صورتش می خورد. سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت. صدایی گفت: ببخشید آقا! ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد. جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا... یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید: شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد. صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

 

.. شازده کوچولو ..

دوستان عزیزم سلام

امیدوارم روز و شب های بهاریتون سبز و پرشکوفه و گل و بلبل باشه.

این بار با شازده کوچولو اومدم تا مهمون چشمای ناز و مهربونتون باشم، البته به ۳ شکل !!!!!

می پرسید چطور؟

شکل اول : می تونید شازده کوچولو رو توی گوشی همراهتون قرار بدید و هر کجا فرصت داشتید، به اخترکش سری بزنید.

شکل دوم : می تونید بجای خوندن، چشمای نازتون رو ببندید و فقط گوش بدید.

شکل سوم : بدون شرح ! (خوندنی هست، گفتنی نیست).

حالا بریم سر اصل مطلب:

۱.

شازده کوچولو رو از اینجا دریافت کنید و داخل گوشیتون کپی کنید .

۲ و ۳ . اینجا کلیک کنید تا وارد صفحه اصلی بشید و برای گوش دادن روی تصویر بلند گو کلیک کنید و ..

 

..:::. برای نوشتن یادگاری هم، قسمت نظرات رو فراموش نکیند .:::..

شاد شاد شاد باشید

 

×× ماه جبین ××

با سلام به تمامی دوستان عزیزم

برای امسال هدیه های متفواتی براتون در نظر گرفتم که به مرور زمان تقدیم شما خوبان خواهم کرد.

منتظر تغییرات جدید باشید

*****

داستان: ماه جبین

نوشته: سید مهدی شجاعی

حتما با برآمدن آفتاب، مردم همه به کوچه و خیابان می ریختند، گرداگرد خانه او حلقه می زدند و سرک می کشیدند تا این رسوای روسیاه را بهتر ببینند. بر روی بامها و دیواره ها و حتی شیروانیها غلغله می شود.
یکی با تأسف سرش را تکان می دهد و می گوید:«این هم از معلم بچه های ما!» و دیگری:« دخترانمان را به دست چه کسی سپرده بودیم!» و سومی:«از این پس به چشمهایمان هم اعتماد نکنیم!»
و چهارمی : ...
باید بر می خاست و از روستا می گریخت. نیرویی او را به گریختن وامی داشت. از خودش یا دیگران؟ به کجا؟ نمی دانست. لابد جایی که هیچ چشمی نتواند کبودی صورت او را ببیند و با کبودی چهره ماه جبین پیوند .....

 ادامه داستان ماه جبین رو می تونید از اینجا مطالعه کنید

 

..:: از عرفه تا غدیر ::..


همین که ماشین از سربالایی بالا رفت و  از آخرین پیچ گذشت ، گلدسته ها و گنبد طلایی مانند خورشیدی درخشان مقابل چشمها خودنمایی کردند .

صدای تلفن در فضای تاریک اتاق پیچیده بود ، با هر زحمتی بود گوشی را در دست گرفتم ، گویا کوهی را بلند می کردم.

- الو .. الو ...

- الو ... سلام .

- سلام ... بفرمایید.

- کجایی بابایی ، از صبح داریم زنگ می زنیم ، چرا جواب نمی دی ؟

- معذرت می خوام ... کلاس بودم ... حالا مگه چیزی شده؟

- آره ، سه روز فقط فرصت داری خودتو برسونی اینجا ...

مانند برق گرفته ها سر جایم میخکوب شدم.

- ولی آخه ... !؟ 

نگذاشت حرفم تمام شود .

- ولی بی ولی ، همین که شنیدی ، خودتو جمع و جور میکنی و میای دنبالمون ، شنیدی چی گفتم ؟ تا سه روز دیگه باید اینجا باشی ، خداحافظ ....

- الو ... الو ...

صدای بوق تلفن بود که فضای تاریک اتاق را پرکرده بود .

مدتی بی حرکت سرجایم ماندم ، وقتی به خودم آمدم عقربه های ساعت که گوبا در مسابقه سرعت شرکت کرده اند خود را روی ۱۱:۲۵ نیمه شب نشان می دادند .

سریع خودم را از جا کندم و سراغ برنامه هایم رفتم ، برنامه هایم را چک کردم ، تا سه ماه دیگر حتی وقت سر خاراندن هم نداشتم ، تمام ساعات روز و شبم را درس هایم پر کرده بودند .

سالنامه را ورق زدم تا عرفه چند روز بیشتر نمانده بود .

با کلی حسرت سرم را روی برگه ها گذاشتم .....

 زنگ ساعت مرا به خودم آورد ، دیگر صبح شده بود ، سریع خودم را جمع و جور کردم و روانه دانشگاه شدم.

کلاس ها که تمام شدند سریع کارهای اداری را انجام دادم و مرخصی دو هفته ایم را گرفتم و بعد از غروب راهی سفری شدم که ناخواسته دعوتش شده بودم .

آخرین بار چهار سال  پیش بود که از این سفر بازگشته بودم و بعد از آن خودم را به هر دری میزدم  نمیتوانستم اینجا برگردم.

در تمام طول جاده تنها خاطرات شیرین گذشته بود که مرا همراهی میکردند.

مانند اینکه همه چیز از قبل برنامه ریزی شده باشد و من تنها اجرا کننده آن باشم تمام کارها یکی پس از دیگری انجام می شد.

همین که از ماشین پیاده شدم ، حس دیگری داشتم ، گویا پا در بهشت گذاشته ام و ...

- آقا ... آقا ... آقا ...

صدا نزدیک تر شده بود .

- آقا ...

- بله .

مردی میان سال دست بر شانه هایم گذاشته بود و تکانم میداد.

- آقا ، اینجا که جای نشستن و نوشتن نیست .

سراسیمه جواب دادم.

- چطور؟

- بابا ما هم میخوایم اینجا نماز بخونیم ، دو ساعته نشستی و قلم و کاغذ گرفتی دستت ، بلند میشی دو رکعت نماز میخونی ، بعد نیم ساعت میشینی مینویسی که چی بشه ... !؟

تازه فهمیدم منظور آن مرد چیست .

- چشم آقا ، کمی بهم مهلت بدید الآن بلند میشم.

رو به آسمان نگریستم و خود را زیر آن گنبد طلایی ، کنار ضریح یافتم و بی اختیار دانه های مروارید اشک بود که از چشمانم جاری میشدند.

*****

 

برای دیدن عکسها روی عکس بالا کلیک کنید

*****

دوستان سلام

جای همه شما کربلا خالیه .

انشا الله که قسمت همه شما عزیزان باشه که  اینجا بیایید.

به جای همه تون چند رکعت نماز در حرم امام حسین علیه السلام  و حضرت عباس علیه السلام خوندم.

عرفه هم همه تونو دعا کردم .

فعلا غریبت ترین آشنا مهمون کربلاست.

ممنون بابت دعاهاتون .

عید ولایت رو هم به همه شما عزیزان تبریک میگم .


..:: غریب ترین آشنا ::..
 

کربلای معلی       

..:: هوس مورچه::..


مورچه‌اي كه مشغول جمع كردن دانه‌هاي جو بود، نزديك كندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي كندو بالاي سنگي قرار داشت و مورچه نمي‌توانست از ديواره‌ي صاف و عمودي سنگ به بالا برود و به كند برسد. دست و پايش ليز مي‌خورد و مي‌افتاد.

هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد: اي مردم من عسل مي‌خواهم. آيا يك جوانمرد پيدا مي‌شود مرا به كندوي عسل برساند؟! يك جو به او پاداش مي‌دهم.

يك مورچه‌ي بالدار مشغول پرواز بود كه صداي مورچه را شنيد و به او گفت: مبادا بروي، كندو خيلي خطرناك دارد!

مورچه گفت: بي‌خيالش باش من مي‌دانم كه چه بايد كرد.

بالدار گفت: آنجا نيش زنبور است!

مورچه گفت: من از زنبور نمي‌ترسم من عسل مي‌خواهم.

بالدار گفت: "عسل چسبناك است ، دست و پايت گير مي‌كند."

مورچه گفت: "اگر دست و پا گير مي‌كرد هيچ كس عسل نمي‌خورد."

بالدار گفت: خودت مي‌داني ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار. به كندو رفتن برايت گران تمام مي‌شود و ممكن است به زحمت و دردسر بيفتي!

مورچه گفت اگر مي‌تواني مزدت را بگير و مرا برسان و اگر هم نمي‌تواني بدنبال كارت برو و خودت را بيهوده خسته نكن ، من از نصيحت خوشم نمي‌آيد و امروز بهر قيمتي كه شده به كندو خواهم رفت.

مورچه بالدار رفت و مورچه دوباره داد زد آيا كسي هست كه مرا به كندو برساند و يك جو پاداش بگيرد.

مگسي سر رسيد و گفت: بيچاره مورچه ، عسل مي‌خواهي؟ من تو را به آرزويت مي‌رسانم.

مورچه گفت: بارك الله ، خدا عمرت بدهد . تو را مي‌گويند "حيوان خيرخواه" !

مگس مورچه را از زمين بلند كرد و او را در مقابل كندو گذارد و پي كار خود رفت!

مورچه خيلي خوسحال شد و گفت: به به چه كندوئي ، چه بوئي؟ چه عسلي؟ خوشبختي از اين بالاتر نمي‌شود چقدر مورچه‌ها بدبختند كه جو و گندم جمع مي‌كنند و هيچ وقت به كندوي عسل نمي‌آيند.

مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به حوضچه‌ي عسل. يك وقت ديد كه دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي‌تواند از جايش حركت كند.

هر چه براي نجات خود كوشش كرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد ، عجب گيري افتادم. بدبختي از اين بدتر نمي‌شود ؛ اي مردم من بيچاره‌ي بدبخت را نجات بدهيد. اگر يك جوانمرد پيدا شود و مرا از اين كندو نجات دهد دو جو به او پاداش مي‌دهم.

مورچه‌ي بالدار از سفر بر مي‌گشت. دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: نمي‌خواهم تو را سرزنش كنم ، بدان كه هوسهاي زيادي مايه‌ي گرفتاري است. اين بار بختت بلند بود كه من سر رسيدم و تو را ديدم و نجاتت دادم ، ولی بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش كني تا گرفتار نشوي .!

..::لباس خواب صورتي::.."2"

*قسمت دوم*

مرد درست مقابل خانه نگهداشت و گفت :‌خب، همينجاست.

زن قبل ازپياده شدن با ترديد پرسيد : نگفتي كه براي چي مي‌خواي يه لباس رو تو تن من ببيني.

مرد شيشه را بالا كشيد و گفت :براي تو چه فرقي مي‌كنه؟!

زن گفت: هيچي، همينطوري، دوست داشتم بدونم .

مرد كليد انداخت ،‌ در ورودي ساختمان را باز كرد و به زن گفت:‌ بفرماييد.

زن اطراف را پاييد و با ترديد وارد شد . جلوي در و همسايه‌ها بد نشه برات؟!

مرد در را بست و گفت: بي‌خيال، هيچكس به اين تركيب شك نمي‌كنه.

زن پرسيد: ‌به اين تركيب يعني چه ؟

مرد بي‌خيال گفت: ‌يعني همين كه مي‌بيني.

به زن آشكارا برخورد، همچنانكه گلايه هم كرد: به خاطر سر و وضعم؟!

مرد، زن را به پذيرايي راهنمايي كرد و خواست كه حرف را درز بگيرد :

- من كه چيزي نگفتم ،‌تو هي بيخودي سؤال مي‌كني.

زن بلا تكليف در كنار مبلي ايستاد و گفت :‌حالا من بايد چه كار كنم ؟

مرد گفت: بشين تا من برات يه چايي بيارم.

زن بر روي مبل نشست و صميمانه گفت: وقتي بهت گفتم: حالا چرا من ؟ دوست داشتم ازت يه دروغ بشنوم.

مرد اگر چه منظور زن را فهميده بود ،‌ پرسيد :‌چه جور دروغي؟

زن گفت :‌نمي‌دونم ،‌ دروغ ديگه . از همون حرفهايي كه زنها خوششون مي‌آد از شنيدنش.

مرد نشست روي مبل و مقابل زن : مي‌فهمم. من هم هميشه دوست داشتم از اين جور حرفها بشنوم ولي كسي بهم نگفت. براي همين، عادت نكردم به گفتن و شنيدنش.

زن گفت : فكر كنم لباسي هم كه قراره من بپوشم ، ‌دوست داشتي تو تن زنت ببيني ولي اون برات نپوشيد،‌ درسته؟‌

مرد جا خورد . انگار تنها حرفي كه توقع شنيدنش را نداشت ، همين بود : تو از كجا فهميدي؟!

زن با كرشمه‌اي ساختگي گفت :‌بالاخره ما زنها حرفهايي رو مي‌فهميم كه مردها نمي‌فهمند يا وقتي فهميدن كه ما مي‌فهميم جا مي‌خورن.

مرد ، ‌احساس كرد كه خلع سلاح شده است ، ‌به همين دليل،‌ ناخودآگاه سفره‌ي دلش را باز كرد : ‌فقط همين لباس نيست . از اول تا حالا هر چي لباس خواب براش خريده‌ام گوشه‌ي كمده. از سر كار كه مي‌آد بيژامه مي‌پوشه و يه ضرب كار مي‌كنه. بعد هم با همون لباس كارش مي‌ره مي‌گيره مي‌خوابه.

اشك در چشمهاي زن حلقه زد : ‌ولي روزگار من بر عكس بود. هر كار زنونه‌اي كه بلد بودم مي‌كردم كه اونو به زندگي برگردونم ولي اون از پاي منقلش بلند نمي‌شد. عاقبت، هم خودشو روانه زندان كرد، و هم منو آواره‌ي خيابون.

مرد پرسيد: طلاق گرفتين؟

زن گفت: راستشو بخواي نه ، چون هنوزم دوستش دارم. با اينكه زندگي‌مو به آتيش كشيد. و زد زير گريه.

مرد از جا بلند شد و كادوي باز شده‌اي را از روي ميز تلفن برداشت و پيش روي زن گذاشت . لباس خواب حرير صورتي رنگي بود، با بندها و حاشيه‌هايي از تور ،‌ به همان رنگ.

زن بلافاصله آن را باز كرد و پيش روي خودش گرفت: چقدر قشنگه.

مرد گفت:‌مال تو . ولي نمي‌خواد بپوشيش . ورش دار ببر.

زن جا خورد: چرا پشيمون شدي؟

مرد گفت: همينطوري . بپوش براي خودت . دوست داشتم تو تن اون ببينم ولي حالا ديگه مهم نيست.

و از جا بلند شد ، ‌به اتاق خواب رفت و سه بسته ادكلن باز شده را هم آورد و پبش روي زن گذاشت: اينها هم مال تو . تو اين خونه مصرف نداره.

زن ذوق زده پرسيد:‌ آخه واسه چي؟

مرد گفت:‌بلند شو بريم . داره ديرت ميشه.

زن گفت:‌ يعني بريم؟

مرد گفت:‌ آره . منم داره ديرم مي‌شه.

زن هديه‌هايش را بغل زد و از جا بلند شد.

تمام راه بازگشت به سكوت گذشت. زن موقع پياده شدن فقط پرسيد :‌ تو رواني نيستي؟

مرد گفت :‌ نبودم ولي حالا چرا، هستم.

.. پایان ..                                  

..:: لباس خواب صورتي ::.."1"

* نوشته : سيد مهدي شجاعي

* قسمت اول :

زن، نه اينكه حرف مرد را نفهميده باشد، باورش نشده بود، براي همين دوباره پرسيد:

- يعني من چه كار بايد بكنم؟

مرد گفت: اين بار دومّه كه داري مي‌پرسي، با دفعه‌ي اول كه خودم توضيح دادم مي‌شه سه بار.

زن مظلومانه گفت: ‌حالا خيال كن من خنگم. يه بار ديگه بگو.

مرد گفت: ‌خنگ نيستي. به خاطر همين هم هست كه باور نمي‌كني يا تعجب مي‌كني.

زن ناباورانه گفت: يعني تو اين همه پول را به من مي‌دي كه من لباسي رو يك بار پيش روي تو بپوشم. همين؟!

مرد گفت: همين.

زن گفت: منم كه حرفي ندارم، قبول هم كرده‌ام. اما ...

مرد گفت: اما چي؟

زن گفت: اما اگر دليلش رو بفهمم، راحت‌تر اين كار رو انجام مي‌دم.

مرد گفت: سخت و راحتش براي من فرقي نمي‌كنه. مهم اينه كه اين اتفاق بيفته.

زن با چاشني‌اي از كرشمه گفت: حالا چرا من؟

و توقع داشت كه بشنود: به خاطر خوشگليت يا محض هيكلت.

مرد اما اينها را نگفت.

گفت: همينطوري. چون اولين كسي بودي كه بهت برخوردم.

زن تو لب رفت و مرد باز ياد قراري افتاد كه ديشب با خود گذاشته بود و صبح موقع بيرون آمدن از خانه با خودش تكرار كرده بود:

- به اولين زني كه پيش رويم سبز شود پيشنهاد پوشيدنش را مي‌دهم و خودم را از اين عقده خلاص مي‌كنم.

زن، ‌سر تقاطع ايستاده بود و گردوي تازه مي‌فروخت. هفت، هشت، ده پلاستيك در دست و در هر پلاستيك يك فال گردو.

قدي متوسط داشت و بيست و پنج، ‌شش ساله به نظر مي‌آمد. با چشمهاي درشت و سياه و ابروهايي پهن و به هم پيوسته. نه چاق بود نه لاغر، چادري به كمر بسته بود و ژاكت قهوه‌اي و نسبتاً بلندش را روي آن انداخته و دكمه‌هاي ژاكت را تا بالا بسته بود.

زن درست كنار ماشين مرد قرار گرفت. مرد شيشة ماشين را پايين كشيد.

زن پرسيد: گردو مي‌خواي؟

مرد گفت: شايد بخوام. همه‌شو.

و چراغ سبز شد.

مرد گفت: بيا اون طرف چهار‌راه.

مرد از تقاطع كه گذشت، ‌خود را آرام به سمت راست خيابان كشاند و زن را در آينه ديد كه دنبال ماشين مي‌دود.

وقتي ايستاد، ‌زن دوباره كنار پنجرة ماشين قرار گرفت.

زن پرسيد: راستي راستي همه‌شو مي‌خواي؟

مرد گفت: اول بگو ببينم تو دختري يا خانومي؟

زن شيطنت آميز خنديد: دختر خانومم.

مرد هم بي اختيار خنديد: خب حالا فالي چند؟

زن گفت: ‌فالي پونصد ولي اگه همه‌شو بخواي چهارصد و پنجاه هم مي‌دم.

مرد گفت: پول همه‌شو مي‌دم، گردوهام مال خودت، يك كاري واسم مي‌كني؟

زن گفت: ‌اهل خلاف نيستم‌ها، ‌گفته باشم.

مرد گفت: كي هست تو اين دوره زمونه؟! هيشكي اهل خلاف نيست.

زن گفت: حالا چه كاري هست؟

مرد گفت: هيچي، يه پيرهنه مي‌خوام واسم بپوشي، تو تنت ببينم. همين.

زن اگر چه با ترديد گفت: قبول.

مرد گفت: ‌بيا بالا.

زن ناخودآگاه پرسيد: ‌بالا؟‌

مرد گفت: نه پس همين وسط راه!

هر دو خنديدند و زن ماشين را دور زد. در سمت شاگرد را باز كرد و كنار مرد نشست. زن، گردوها را كنار پايش بر كف ماشين گذاشت. گفت. ظهر بايد اينجا باشم‌ها. خواهرم اينا مي‌آن دنبالم.

مرد راه افتاد و گفت: ‌نگران نباش. يه ساعت ديگه بر مي‌گردونمت همين جا.

زن نگاهي به داشبرد و صندلي‌ها كرد و گفت:‌

- چه ماشين خوشگلي! خوش به حال زنت كه اينجا مي‌شينه.

مرد با خنده‌اي تلخ گفت:

- فعلاً كه تو نشستي جاش.

زن جا خورد: ‌نكنه من زندگي‌تونو به هم بزنم.

مرد خنديد، ‌تلخ‌تر از پيش:  نگران نباش. هنوز جاي رشد داري.

زن گفت: يعني چي؟

مرد گفت: يعني بي‌خيال.

زن گفت: ولي من بهت اعتماد كردم سوار ماشينت شدم‌ها.

مرد با همان لحن جواب داد:‌ منم بهت اعتماد كردم سوارت كردم‌ها.

ادامه دارد ...         

زندان

 

"مايكل" به جلو نگاه كرد و مرد سياهپوش را ديد كه به او زل زده بود. ياد دوستش "جيمي" افتاد كه هميشه در مورد اين مرد سياهپوش مي‌گفت :

ـ او يك زندانبان مخصوصه كه تا خودت قبول نكني ، حكم زندان رو برات نمي‌خونه!

"مايكل" نگاهي به هم بندش انداخت كه با اشتياق به او نگاه مي‌كرد ، بعد ياد همكارش "استوارت" افتاد كه او را قبلاً در اين مورد نصيحت كرده بود :

ـ "مايكل" فريب خنده‌هاي اين گونه هم‌بندها را نخور ... اونها شايد ابتدا بهت لبخند بزنند و محيط رو برات تبديل به بهشت كنند ... اما خيلي زود بلايي سرت ميارند كه از ترس آنها هم كه شده از اين زندان فرار مي‌كني ...

"مايكل" نگاهي به اطرافش كرد ; در ميان مدعوين ، خيلي‌ها مانند او طعم اين زندان را چشيده بودند ، اما حالا براي او كف مي‌زدند! و بعد ناگهان ياد حرف مادربزرگش افتاد كه هميشه مي‌گفت : "خيلي‌ها ميگن با اين كار وارد زندان ميشي ... اما باور كن اين زندان ، از بهست هم قشنگ‌تره! " با تداعي حرف مادربزگ ، "مايكل" همه حرفها را فراموش و رو به مرد سياهپوش كرد و دست هم‌بند سفيد پوشش را گرفت و با صداي بلند گفت : بله ...

مهمانان جشن عروسي براي عروس و داماد كف مرتب زدند !

نوشته: تينا بارنميل            

 

آخرين روز ترم ....


در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است . 
 
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است . 
 
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .  
  

 استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است . 
 
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند . 
 
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند .

ناشناس            

داستان کوتاه ... لحظه تحویل سال ...

لحظه تحويل سال

مردم شهر از چارلي و ليزا حرف مي‌زدند ، مرد و زني كه همه آنها را الگوي عشق بين زن و شوهرها مي‌دانستند . و دليلش نيز حرفي بود كه ليزا به ديگران مي‌گفت و قسم مي‌خورد كه :‌من و چارلي از سالهاي كهنه تا سال جديد ،‌در تمام مدت با هم مي‌خنديم و دست در دست هم داريم؟

به همين خاطر مردم آنها را خوشبخت ترين زوج مي‌دانستند ،‌اما هيچ كس نمي‌دانست كه ليزا و چارلي سالي دوازده ماه با هم قهرند و فقط از يك دقيقه شروع به تحويل سال تا يك دقيقه بعد از تحويل سال ،‌ دست در دست هم دارند و با هم مي‌‌خندند ؟!

پ.ن : قسمت پر ليوان هرچند كم باشه اما خيلي زيباتر از قسمت خالي اونه .

نوشته : آدم وايت        

داستان کوتاه "عزیزان"

عزيزان

مادرم پاي تلفن نشسته بود و يكريز حرف مي زد . اين بار اما بر خلاف هميشه كه وقتي با دوستش از نوع پخت كيک تمشک و لباسهاي جديدي كه مد شده است گفتگو مي كرد ، داشت يك ماجراي جذاب را براي "لوسي" كه دوستش بود تعريف مي كرد : من زن بيچاره اي رو ميشناسم كه الان دوساله دچار ريزش مو و كچلي شده و كلاه گيس مي گذاره ، اما بچه هاش آنقدر به اين زن بدبخت بي توجه هستن كه متوجه كچلي مادرشون نشدن! بالاخره تلفن مادر تمام شد و همين كه گوشي را گذاشت از او پرسيدم :‌مادر اين زن بيچاره كه ميگي كيه ؟ و مادر يك دفعه بغضش تركيد و گفت :

- اون زن بدبخت منم ، اما سه فرزندم و حتي تو كه پسر بزرگم هستين آنقدر به من بي توجهين كه يك بار هم ازم نپرسيدين مادر چرا هر هفته مدل موهات رو تغيير ميدي ؟!

مادر مشغول گريه بود ،‌من هم ناراحت شدم ، اما خنده ام هم گرفت ! يكي ، دوبار هم دهان باز كردم تا بگويم : مادر تو كه چنين انتظاري داري ، چطور خودت متوجه رنگ پريدگي من نشدي كه سه ساله دارم دياليز مي كنم ؟ حتي لب باز كردم كه بگويم ... اما نگفتم تا عذاب نكشد !

  پ.ن:
       - هميشه آنگونه با ديگران رفتار كنيم كه انتظار داريم با ما آنگونه رفتار كنند .
       - اگر احيانا در برخورد با يكي از عزيزانمان دچار مشكل شديم ابتدا خود را مقصر ديده و اشكال كار را در خودمان بجوييم.