
خبر به گوش فرات رسید.
باد گفته بود كاروانی از نور در راه است.
گفته بود به سوی تو می آیند.
گویی جنگی همان حوالی درخواهد گرفت!
جنگی میانِ سپاه حق و باطل.
گفته بود حواست باشد، مبادا بگذاری حسین و اهل بیت و یارانش لحظه ای تشنه سر كنند!
مبادا قطره های زلال را دریغ كنی از آنان!
به خدا سوگند، این آب مهریه مادرشان زهراست؛ نه فرات، كه هر چه آب در زمین است.

و فرات از همان لحظه مدام در شوق و بیم بود.
-به راستی آنها كنار من خواهند آمد؟ نكند میزبانِ خوبی نباشم برایشان؟
خدای من، چه خواهد شد؟
صدای جوی از دور به گوش می رسید.
كاروان در راه بود.
كاروانی با علمی افراشته.
*****
نمی فهمید.
-این همه سرباز اینجا چه میکنند!

فرات مبهوت مانده بود.
گویا تا به حال این همه سوار به چشم خود ندیده بود!
سربازهای قرمزپوش با چكمه های كثیفشان داشتند زلالی اش را می گرفتند.
-این ها كه اصحاب حسین نیستند!
آل طه را خوب می شناخت.
بزرگ شده بود با آنها؛ همگی پاك بودند و نجیب؛ اهل ویرانی نبودند؛ حتی اصحابشان هم.
-خدای من، اینها لشكریان عمربن سعد بودند.
آمده بودند تا میان او و حسین حائل شوند.
نه، او می خواست حسین را ببیند.
می خواست دست بكشد روی سرِ رقیه اش.
می خواست قطره ای آب به گلوی اصغرش برساند.

روزها می گذشت و هنوز سپاهیان عمر بن سعد فرات را از دیدار حسین و یارانش منع كرده بودند.
فرات دل نگران بود.
دلش برای امام و اصحاب و كودكانش شور می زد.
فرات نمی خواست به چیزهایی كه نباید، فكر كند؛ به بی تابی رقیه؛ بی قراری اصغر، اصغر! او هنوز خیلی کوچك بود.
نمی توانست تحمل كند.
آن روز، باد بی قراری اهل حرم را به گوشش رسانده بود.

گفته بود كه اصغر در انتظار حتی یك قطره آب است.
گفته بود كه دخترها مشك های خالی را در دست گرفته اند و به در خیمه چشم دوخته اند.
گفته بود كه كسی بلند شده تا كاری بكند؛ كسی با قامتی رشید؛ كسی با علمی بر دوش.
گفته بود که بچه ها عباس صدایش می زنند، عمو عباس!

فرات لحظه ای آرام گرفته بود.
-عباس!
-چه قدر این نام به دل می نشست!
*****
از دور دیدشان؛ دو سوار؛ دو ماه كه در روشنی روز طلوع كرده بودند؛ دو دلاور.
مشك ها در دست سوار علم بر دوش بود.

حالا دیگر خوب می شناختش؛ عباس، عمو عباس!
فرات از شوق سكوت كرده بود.
چشم هایش را بسته بود تا صدای نعل اسب هاشان را كه نزدیك و نزدیك تر می شدند، بهتر بشنود.
ناگاه هیاهویی بپا شد.
فرات چشم باز كرد.
-خدای من!
چه می دید؟ هزاران سوار قرمزپوش به سوی عباس (ع) و حسین (ع) می آمدند.

تیرها از هر طرف به سویشان نشانه رفته بود و شمشیرها در كمین سفیدی گلویشان بود.
فرات هراسان چشم به عباس دوخت.
-چه می كند؟!
-لشكر هر كدام به سمتی رفتند. دیگر نمی دیدشان.
-نه، این صدای نعل اسب او بود.

- فرات لبخند زد.
می دانست كه عباس بچه ها را از یاد نمی برد.
نزدیك و نزدیك تر شد.
حالا دیگر كنارش بود.
فرات می توانست دست بر پاهای رشیدش بكشد.
می توانست جرعه ای آب به لب های ترك خورده اش برساند.
عباس خم شد دست به فرات برد.
مشتی گرفت.
-خدای من، چه قدر زیبا است این چشم ها!
فرات حالا می توانست از نزدیك او را ببیند.

-چرا آب را باز گرداند؟!
مگر تشنه نبود؟
مگر نمی خواست جانی تازه كند؟
پس چرا؟
*****
قرن ها می گذشت.

فرات غمگین تر از همیشه چشم به گنبد طلایی عباس دوخته بود.
انگار بغضی سنگین راه گلویش را گرفته بود!
چه قدر خواسته بود بگوید و سكوت كرده بود!
انگار نمی شد از آن همه بزرگی با این كلمات كوچك حرف زد!
فرات تنها توانسته بود سكوت كند.
تنها دلگرمی اش كلامی بود كه باد از امام سجاد (ع) در وصف آن سوار علم بر دوش به گوشش رسانده بود:
«خدا رحمت كند عمویم، عباس را كه برادر خویش را برگزید و جان خود را فدای او كرد تا هر دو دست او جدا شد و خداوند به جای دو دست او، دو بال به او داد كه با فرشتگان در بهشت پرواز كند! عباس در روز قیامت نزد خداوند جایگاهی دارد كه شهیدان به آن غبطه می خورند».
فرات روح پاك عباس را در كنار خود حس می كرد كه با بال های بهشتی اش آن حوالی پرواز می كند.

انگار عمو عباس هنوز می خواست برای بچه ها آب ببرد!
دلگرمی فرات؛
مرثیه ای برای حضرت عباس (علیه السلام)؛
اثر خانم حمیده رضایی (باران)؛
***********
- متن بالا :
- فرا رسيدن شهادت پنجمین و آخرین ستاره از 5 ستاره اهل کساء و علمدار دشت کربلاء و یاران با وفای امام حسین علیه السلام را به امام زمان عج و تمامی شما عزیزان تسلیت و تعزیت می گویم.
- پس می خواهم از ان خدائی که گرامی داشت مقام تو را و گرامی داشت مرا بخاطر تو که روزیم گرداند خونخواهی تو را در رکاب ان امام یاری شده از خاندان محمد ص ؛ خدایا قرار ده مرا نزد خودت ابرومند بوسیله حسین علیه السلام در دنیا و اخرت (فرازی از زیارت عاشورا)
- تو این شبهای عزیز التماس دعا از تمامی شما این عزیزان دارم
- یا حسین