×× ماه جبین ××
با سلام به تمامی دوستان عزیزم
برای امسال هدیه های متفواتی براتون در نظر گرفتم که به مرور زمان تقدیم شما خوبان خواهم کرد.
منتظر تغییرات جدید باشید
*****
داستان: ماه جبین
نوشته: سید مهدی شجاعی
حتما با برآمدن آفتاب، مردم همه به کوچه و خیابان می ریختند، گرداگرد خانه او حلقه می زدند و سرک می کشیدند تا این رسوای روسیاه را بهتر ببینند. بر روی بامها و دیواره ها و حتی شیروانیها غلغله می شود.
یکی با تأسف سرش را تکان می دهد و می گوید:«این هم از معلم بچه های ما!» و دیگری:« دخترانمان را به دست چه کسی سپرده بودیم!» و سومی:«از این پس به چشمهایمان هم اعتماد نکنیم!»
و چهارمی : ...
باید بر می خاست و از روستا می گریخت. نیرویی او را به گریختن وامی داشت. از خودش یا دیگران؟ به کجا؟ نمی دانست. لابد جایی که هیچ چشمی نتواند کبودی صورت او را ببیند و با کبودی چهره ماه جبین پیوند .....
ادامه داستان ماه جبین رو می تونید از اینجا مطالعه کنید