راه چهارم ، تلخ تر از زهر
مرد پک عمیقی به سیگارش زد و گفت : یک راه ، کشتن توست . زنی که به همسرش خیانت کرده است .
زن که کنار پنجره ایستاده و تا نیمه آن را باز کرده بود ، وحشت زده به طرف مرد برگشت و گفت : اینطور نیست . خیانت تعریف دارد .
مرد ، انگار که حرف زن را نشنیده است ، ادامه داد :
- راه دوم ، کشتن اوست . مردی که به برادرش خیانت کرده است .
زن درست مقابل مرد ، نیم خیز بر روی مبل نشست و چشم در چشم مرد گفت :
- آنچه او تا به حال کرده خیانت نبوده ، فقط محبت بوده نسبت به زنِ برادرش .
مرد پک دیگری به سیگار زد ، زن را می دید و نمی دید و حرفهایش را می شنید و نمی شنید .
همچنانکه به همراه حرفهایش ، دود غلیظ درون سینه را به تناوب بیرون می ریخت ادامه داد :
- راه سوم کشتن هر دوی شماست . برای اینکه بتوانید راهتان را با هم تا جهنم ادامه بدهید .
زن با حسّی میان باور و ناباوری گفت : نه ، تو این کار را نمی کنی ، به خاطر آبرویت هم که شده این کار را نمی کنی .
مرد گفت : وقتی من پیش خودم آبرو نداشته باشم چه فرقی می کند که پیش دیگران چه داشته باشم .
زن گفت : ولی من مطمئنم که تو اهل هیچ کدام از این سه راه نیستی . تو راه چهارم را انتخاب میکنی .
مرد گفت : بله ، من راه چهارم را انتخاب می کنم .
زن گفت : یعنی کنار گذاشتن بد بینی و ادامه زندگی طبق روال گذشته .
مرد گفت : گمان نمی کنم که این راه پاسخ مناسبی در مقابل خیانت باشد .
باد پنجره نیمه باز را به هم کوبید و زن وحشتزده از جا پرید .
مرد با خونسردی از جا بلند شد و پنجره را بست .
زن گفت : ببین ! آنچه تو اسمش را خیانت می گذاری به واقع خیانت نیست . اگر برادر تو نبود ، الان من اینجا نبودم . این قلب اگر با دستهای برادر تو عمل نمی شد ، کار هیچ دکتر دیگری نبود . به جرأت میتوانم بگویم که اگر پنجه های طلایی برادر تو قلب مرا عمل نمی کرد من یقیناً مرده بودم .
مرد سیگار دیگری روشن کرد و گفت : معلوم نیست که این وضع ، از مردن بهتر باشد .
زن گلایه آمیز و معترض پرسید : یعنی تو واقعاً ترجیح می دادی که من بمیرم ولی یک رابطه صمیمانه با برادرت نداشته باشم ؟
مرد گفت : عوض کردن اسم ، تغییری در اصل موضوع ایجاد نمی کند .
زن گفت : تو در تشخیص اصل موضوع دچار اشتباه شده ای . آنچه بین ماست فقط یک رابطه صمیمانه و خواهر و برادرانه است . بعد از عمل جراحی او بیشتر نگران حال من است ، بیشتر به من سر می زند و بیشتر به من محبت می کند و من هم بیشتر خودم را مدیون او می بینم و سعی می کنم که محبتهایش را جبران کنم . همین . ولی انگار یک رابطه سالم و صمیمانه در ذهن تو قابل تعریف نیست . مشکل ما این است .
مرد در کیفش را باز کرد ، یک بسته ده تایی نوار کاست از کیفش درآورد و بر روی میز گذاشت و گفت :
- نه مشکل ما این است .
و توضیح داد :
- این ده ساعت ، مجموعه مکالمات شما و ایشان طی سه روز گذشته است .
زن دستش را روی قلبش گذاشت ، چشمهایش را بست و پشتش را به پشتی مبل یله داد .
مرد بی توجه به حالات زن ادامه داد :
- هر کدامش را که بخواهی انتخاب می کنیم . با هم می شنویم و رابطه خواهر و برادری اش را تشخیص می دهیم .
مکالمات تلفنی و حضوری روزهای قبلتر هم در هارد کامپیوتر موجود است . از آنها هم می توان انتخاب کرد .
زن با صدای لرزان پرسید :
- راه چهارم کدام است ؟
مرد از قوری روی میز برای خودش چای ریخت ، سیگارش را در جاسیگاری له کرد و گفت :
- من از تو جدا می شوم و تو با برادرم ازدواج می کنی . راه چهارم این است .
زن با حیرت گفت : تو واقعاً حاضری چنین کاری بکنی ؟
مرد گفت : مجازات تو این می شود که مرا نداشته باشی و مجازات او این می شود که با تو زندگی کند .
زن بهت زده گفت : پس بچه ها چی ؟
مرد گفت : بچه ها اینقدر بزرگ شده اند که خوب و بد را بفهمند . اگر به داشتن چنین مادری راضی باشند ، با تو زندگی می کنند یعنی شما . و گرنه من برایشان مادری هم می کنم . همچنانکه تا به حال کرده ام .
زن گفت : من هیچ رابطه ای را به قیمت از دست دادن تو نمی خواهم . و هیچ مردی را هم به اندازه ی تو تمام و کمال نمی دانم .
مرد گفت : گمان می کنم برای گفتن این حرف ، قدری دیر باشد . اگر چه این راه چهارم برای من از زهر تلخ تر است ولی اگر نپذیری به انتخاب یکی از سه راه دیگر ناگزیر می شویم .
زن از جا بلند شد ، از آشپزخانه لیوانی برداشت . آن را تا نیمه از آب پر کرد و همراه قرصهای اعصابش برگشت و در حالیکه سر جای خود مقابل مرد می نشست ، گفت :
- این هر چهار راه یعنی به باد رفتن آبروی هر دو . من ترجیح می دهم راه پنجمی را انتخاب کنم .
و قوطی قرص اعصابش را داخل لیوان خالی کرد و با خودکار مرد که روی میز بود شروع کرد به هم زدن آن .
مرد بی هیچ پاسخی به صدای هم زدن قرصها در لیوان گوش سپرد .
نوشته : سید مهدی شجاعی