قصه شیرین
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنحا که تویی
برنیاید دگر آواز از من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه
میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چه جز میل دل او
بسپاریم به باد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نتوان گفت به جانبازی
فرهاد افسوس
نه توان کرد زبیدردی شیرین فرهاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصلی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد ....
فریدون مشیری
پ.ن:
دوستای گلم سلام
چند ماهی دارم میرم مسافرت اگه تونستم آپ میکنم ، ولی شاید نتونم بهتون سر بزنم ولی حتما یادگاری هاتون رو میخونم ![]()
بهترین ها رو از خدا براتون میخوام![]()
خیلی دوستتون دارم ![]()