* نوشته : سيد مهدي شجاعي

* قسمت اول :

زن، نه اينكه حرف مرد را نفهميده باشد، باورش نشده بود، براي همين دوباره پرسيد:

- يعني من چه كار بايد بكنم؟

مرد گفت: اين بار دومّه كه داري مي‌پرسي، با دفعه‌ي اول كه خودم توضيح دادم مي‌شه سه بار.

زن مظلومانه گفت: ‌حالا خيال كن من خنگم. يه بار ديگه بگو.

مرد گفت: ‌خنگ نيستي. به خاطر همين هم هست كه باور نمي‌كني يا تعجب مي‌كني.

زن ناباورانه گفت: يعني تو اين همه پول را به من مي‌دي كه من لباسي رو يك بار پيش روي تو بپوشم. همين؟!

مرد گفت: همين.

زن گفت: منم كه حرفي ندارم، قبول هم كرده‌ام. اما ...

مرد گفت: اما چي؟

زن گفت: اما اگر دليلش رو بفهمم، راحت‌تر اين كار رو انجام مي‌دم.

مرد گفت: سخت و راحتش براي من فرقي نمي‌كنه. مهم اينه كه اين اتفاق بيفته.

زن با چاشني‌اي از كرشمه گفت: حالا چرا من؟

و توقع داشت كه بشنود: به خاطر خوشگليت يا محض هيكلت.

مرد اما اينها را نگفت.

گفت: همينطوري. چون اولين كسي بودي كه بهت برخوردم.

زن تو لب رفت و مرد باز ياد قراري افتاد كه ديشب با خود گذاشته بود و صبح موقع بيرون آمدن از خانه با خودش تكرار كرده بود:

- به اولين زني كه پيش رويم سبز شود پيشنهاد پوشيدنش را مي‌دهم و خودم را از اين عقده خلاص مي‌كنم.

زن، ‌سر تقاطع ايستاده بود و گردوي تازه مي‌فروخت. هفت، هشت، ده پلاستيك در دست و در هر پلاستيك يك فال گردو.

قدي متوسط داشت و بيست و پنج، ‌شش ساله به نظر مي‌آمد. با چشمهاي درشت و سياه و ابروهايي پهن و به هم پيوسته. نه چاق بود نه لاغر، چادري به كمر بسته بود و ژاكت قهوه‌اي و نسبتاً بلندش را روي آن انداخته و دكمه‌هاي ژاكت را تا بالا بسته بود.

زن درست كنار ماشين مرد قرار گرفت. مرد شيشة ماشين را پايين كشيد.

زن پرسيد: گردو مي‌خواي؟

مرد گفت: شايد بخوام. همه‌شو.

و چراغ سبز شد.

مرد گفت: بيا اون طرف چهار‌راه.

مرد از تقاطع كه گذشت، ‌خود را آرام به سمت راست خيابان كشاند و زن را در آينه ديد كه دنبال ماشين مي‌دود.

وقتي ايستاد، ‌زن دوباره كنار پنجرة ماشين قرار گرفت.

زن پرسيد: راستي راستي همه‌شو مي‌خواي؟

مرد گفت: اول بگو ببينم تو دختري يا خانومي؟

زن شيطنت آميز خنديد: دختر خانومم.

مرد هم بي اختيار خنديد: خب حالا فالي چند؟

زن گفت: ‌فالي پونصد ولي اگه همه‌شو بخواي چهارصد و پنجاه هم مي‌دم.

مرد گفت: پول همه‌شو مي‌دم، گردوهام مال خودت، يك كاري واسم مي‌كني؟

زن گفت: ‌اهل خلاف نيستم‌ها، ‌گفته باشم.

مرد گفت: كي هست تو اين دوره زمونه؟! هيشكي اهل خلاف نيست.

زن گفت: حالا چه كاري هست؟

مرد گفت: هيچي، يه پيرهنه مي‌خوام واسم بپوشي، تو تنت ببينم. همين.

زن اگر چه با ترديد گفت: قبول.

مرد گفت: ‌بيا بالا.

زن ناخودآگاه پرسيد: ‌بالا؟‌

مرد گفت: نه پس همين وسط راه!

هر دو خنديدند و زن ماشين را دور زد. در سمت شاگرد را باز كرد و كنار مرد نشست. زن، گردوها را كنار پايش بر كف ماشين گذاشت. گفت. ظهر بايد اينجا باشم‌ها. خواهرم اينا مي‌آن دنبالم.

مرد راه افتاد و گفت: ‌نگران نباش. يه ساعت ديگه بر مي‌گردونمت همين جا.

زن نگاهي به داشبرد و صندلي‌ها كرد و گفت:‌

- چه ماشين خوشگلي! خوش به حال زنت كه اينجا مي‌شينه.

مرد با خنده‌اي تلخ گفت:

- فعلاً كه تو نشستي جاش.

زن جا خورد: ‌نكنه من زندگي‌تونو به هم بزنم.

مرد خنديد، ‌تلخ‌تر از پيش:  نگران نباش. هنوز جاي رشد داري.

زن گفت: يعني چي؟

مرد گفت: يعني بي‌خيال.

زن گفت: ولي من بهت اعتماد كردم سوار ماشينت شدم‌ها.

مرد با همان لحن جواب داد:‌ منم بهت اعتماد كردم سوارت كردم‌ها.

ادامه دارد ...